«بیست زخم کاری»؛ یک رمان ایرانی موفق

هفته نامه صدا – میلاد ظریف: «بیست زخم کاری» تازه ترین اثر محمود حسینی زاد پس از ده سال از محاق درآمد.

«مالکی یکی از صندلی های یک ور افتاده روی تراس را برداشت و گذاشت کنار نرده و نشست رویش. خیره شد به شب. نشست تا آسمان پشت درخت های فراز کوه، نارنجی شد و رشته های زرد و نارنجی از لای درخت ها سرازیر شدند بر دامنه کوه و دره. آفتاب هنوز پهن نشده بود.

مه، انگار دود، از بین درخت ها بلند شد و مثل سیلاب سرازیر شد، تمام جنگل را گرفت و تمام دره و کوچه را گرفت و ریخت به باغ و باغ شد غرق در مهی غلیظ؛ انگار همه جا زیر ابری خاکستری خوابیده. مالکی دست برد تا قطره آب لیموشیرین را که به طرف سینه اش می سرید، از روی گردنش پاک کند، نفس عمیقی کشید و بین اش را پُر کرد با بوی اطلسی ها و گوش داد به بال بال زدن پروانه و به هوهوی باد و زوزه هایی که از کوه می آمد، گوش داد به چِلپ چِلپ شنای بچه ها در استخر، به پچ پچ بیت الله و حلیمه.

گوش می داد و نگاهش به ابر گسترده در باغ بود که از لبه تراس بالا آمد و مالکی ابر را دید که پاهایش را پوشاند و زانویش را و شکمش را. وزش آرام ابر را روی پوست یخ زده صورت حس کرد و کاسه چشم ها خنک شد. ابر که غلیظ شد و مالکی که دیگر استخر را ندید و چمن ها و نرده ها و ستون های تراس را ندید و دست یخ زده روی زانوی خیسش را هم ندید، ابرها که غلیظ شد و دخترها انگار هیکل های آدمیزادگانی شدند بین کپه های ابر، صدای چرخ های اتومبیلی را روی برف شنید و صدای باز و بسته شدن درهای اتومبیل را شنید و صدای خردشدن چمن های یخ زده را زیر گام های سنگین چند پا که ابر غلیظ را می شکافتند.» از متن کتاب.

 «بیست زخم کاری»؛ یک رمان ایرانی موفق

«بیست زخم کاری» اولین رمان نویسنده خوش فکر و صاحب قلم، محمود حسینی زاد همزمان با نمایشگاه کتاب توسط نشر چشمه به چاپ رسید. رمان «بیست زخم کاری» را از لحاظ فرم و ایجاز می توان نمونه موفق رمان ایرانی خواند که در یک دهه اخیر به چاپ رسیده است. بیست زخم کاری، از حیث مضمون به «مکبث» شکسپیر اشاره دارد و همان طور که نویسنده کتاب در گفت و گویی اشاره کرده است جنگ چند سرمایه دار نوکیسه است که برای رسیدن به پول و قدرت دست به هر کاری می زنند.

کتاب در هر صفحه اش نبردی است سرتاسر از برد شر بر علیه شر.

مالکی، مرد جوان و ضدقهرمان کتاب که از همان صفحات ابتدایی نشانه های رفتارهای شرورانه اش در داستان مشهود هست و رفته رفته این رفتار رنگ و بوی غلیظ تر به خود می گیرد علنا نماد انسانی است با پتانسیل یک فرد شرور که بر علیه بالادست خود ریزآبادی و پسران شورشی به پا می کند.

رمان در روایت به شدت رئالیستی خود، سرتاسر مضمون شر را در ساحت های مختلف پرده برداری می کند. شاید برای خواننده های ناآشنا با رمان در تعریف غیرکلاسیکش نحوه قصه پردازی در رمان بیست زخم کاری توی ذوق بزند و ایراداتی همچون تحمیل شدن قصه و تعریف قصه به جای اتفاق افتادن قصه را به این کتاب وارد کنند که از نظر من کاملا پرت است. رمان بسیار روان و ریزپردازانه قصه اش را پیش می برد و همه اتفاق های داستان به صورت زنجیروار و متکی به روایت و تم داستان به پیش می رود.

درواقع «بیست زخم کاری» استراتژی روایی و به نوعی اندیشه مستتر در پس رخدادها و شخصیت ها و گره افکنی و کنش ها و واکنش های نویسنده را در یک فرم بسیار سنجیده دانست که شخصیت مالکی و ریزآبادی و پسران نقش اصلی را از پیاده کردن این اندیشه بازی می کنند. رسیدن به اندیشه و ساحتی غایب و چه بسا شخصیتی غایب.

به زعم من مفهوم قدرت در این رمان از پس عملکرد مالکی و رفتارهای شروران متقابل طرف های مالکی یعنی ریزآبادی و پسران شروع می شود و این مفهوم با تمام مولفه های کنش مند خود همراه دیگر شخصیت های رمان- که طیف متنوعی از شخصیت ها چه از لحاظ مرام سیاسی و اجتماعی چه از لحاظ ذهنیت آدم های نوکیسه- شکل می گیرد و در کل تصویری از جامعه امروز ایران را تصویر می کند که در نوع خود بسیار تازه و بکر است.

 «بیست زخم کاری»؛ یک رمان ایرانی موفق

از همان سطرهای اول این مفهوم که همچون یک پرتره دهشتناک- پرتره دهشتناک قدرت- در کنار مالکی به عنوان وکیل شرکت های چندملیتی ریزآبادی، شکل می گیرد و به جلو می آید و سویه های دهشتناک و رعب آور قدرت را در نوع خاص و فرمی شکل می گیرد و خواننده در سطرسطر کتاب، خود پرتره دهشتناک قدرت را به عنوان شخصیتی در بین حجم رخدادها و وقایع ریز و درشت و کنار تک تک شخصیت ها تجسم می کند: (ریزآبادی پشت میزش کنار پنجره. ناصر روی صندلی کنار میز پدر. میرلوحی و مظفری نزدیک در. اخوان زیر صفحه تلویزیون. نجفی روی کاناپه کنار پنجره. مالکی زیر نقشه ایستاده بود. ص ۲۳)

خواننده در کنار این حضرات نماینده قدرت پنهان همیشه جای یک شخصیت نامرئی دیگر هم در حین خواندن کتاب احساس می کند و آن همان پرتره نامرئی قدرت است که هر بار مثل بختک روی یکی از شخصیت ها می افتد و آنها را برای رسیدن به مقام و جایگاه بالاتر و عبور از زیردست خود و کنار زدن و له کردنش وسوسه می کند: «دیروز به نروژی ها به جای شماره حساب های ریزآبادی، مال خودم را دادم. ص ۳۱»

بختک قدرت که برای اولین بار در ص ۳۱ کتاب خودنمایی کرد و آن قدر برای مالکی ضدقهرمان داستان، فتانه گری کرد و از این صفحه به بعد روایت را توامان دچار سقوط ضدقهرمان و از طرفی بالا رفتن و رسیدن به قدرت کرد، جای جای کتاب پرتره اش به صورت نامرئی برای خواننده ظاهر می شود و به هر کدام از شخصیت ها و تیپ ها و عناصر جان دار و غیرجان دار کتاب که می رسد تکه ای از خودش را به او وام می دهد.

شخصیت قدرت که آمیزه ای از چندین و چند صدا است. صداهایی که از دل تاریخ می آیند تاریخی سرتاسر خشونت و فساد. و در این مسیر روایی و مکبثی، رمان و تحرک مسلسل وار کتاب با شخصیت های کتاب یکی می شوند و روایتی را شکل می دهد از برهه ای از تاریخ معاصر که ضدقهرمانانش منتظر فرصتی برای رسیدن به قدرت و له کردن هر شخصیتی هستند که جلو آنها عرض اندام کند.

رمان «بیست زخم کاری» درواقع تلاشی است برای شخصیت دار و صدادار کردن مفهوم قدرت در دوران معاصر ایران. نظام قدرتی که در دست آدم هایی همچون ریزآبادی افتاده و این نظام سرتاسر فاسد را به هر طریقی شده پیش می برند و به جلو می رانند و برای رسیدن به آمال و آرزوهای شرورانه خود هر کاری می کنند و از هیچ خشونت و فریبی فروگذار نیستند؛ با توجه به این که داستان توسط یک راوی سوم شخص روایت می شود و پیوستگی و ادغام و درآمیختگی صدای شخصیت ها با ابژه قدرت، شکل می گیرد به نوعی می توان گفت تلاش حسینی زاد بر شکل گرفتن این ابژه قدرت و هرچه پررنگ کردن این شمایل نامرئی است و پرداخت به این مهم که در جامعه بی قانون و رانت باز و فاسد، هر زمان و هر آدمی این پتانسیل را دارد که در مقطع کوتاهی تبدیل به هیولایی شود که شمایل و بختک قدرت به راحتی بر او چیره شود و مدل های مشابهی از ریزآبادی یا مالکی با عنوان های مختلف شکل بگیرند. مدل های مشابهی از قدرت فاسد که درواقع ذات و سرشت و هدف های مشابهی دارند و هرکدام به نوعی اسیر باتلاق و فریبندگی پرتره قدرتی می شوند که یک صدا را به گوش می رساند: صدای تاریخ فاسد.  موجودی به نام قدرت که به راستی پرتره ای است که از درِ فراز و فرود و اتفاق ها و رخدادهای داستان «بیست زخم کاری» از تاریخ و دل تاریخ معاصر نظام بورژوایی ارائه می دهد.

 «بیست زخم کاری»؛ یک رمان ایرانی موفق

رمان بیست زخم کاری به راستی رمان زمانه خودش است و از رسم روزگار و شگفتی های آن در زمانی  شبیه به خود به چاپ رسید؛ بعد از یک دهه ماندن در اداره ارشاد، که فضا به شدت اشباع شده است از مالکی ها و ریزآبادی ها و مظفری ها و… «بیست زخم کاری» صدای هیولای فتانه قدرت است که در نظام فاسد اقتصادی حسابی فربه شده است و در گوش های نوکیسه گان اقتصادی و سیاسی فریاد می زند.

صدایی به رنگ سرخ که شمایلش از تصویر روی جلد کتاب شروع می شود و تا انتهای این سرخی در نثر کتاب و تصاویر و صحنه و رخدادها و وقایع کتاب قابل رهگیری است. بیرون کشیدن این هیولای پوینده و پیشرو و غالب شدنش بر صداهای دیگر و تمام روح های جاری تاریخ را به تصاحب خود درآوردن و شکل و شمایل به آن دادن و صدادار و آرمان دار کردنش و به نوعی فرزند زمانه خودش کردن، توسط نویسنده چیره دستی به اسم محمود حسینی زاد دقیقا کاری است که یک رمان نویس با دغدغه تاریخی انجام می دهد؛ باید گفت نزدیک شدن به ساحت هنر به آراسته ترین و شکیل ترین و در عین حال ماهرانه ترین شکل ممکن.

داکترو بزرگ ترین هنرش در کتاب «بیست زخم کار» ساختن شخصیتی است تاریخی که یکی یکی شخصیت های کتاب را با تمام آرمان ها و جاه طلبی ها و ایده آل هایشان پشت سر می گذارد و پیشه می گیرد در آخر کتاب وقتی که مالکی بعد از آن همه دغل بازی ها و خشونت ها و به قتل رساندن ها به ویلایی که برای اولین بار دسیسه اولین قتل را به فرجام رسانده بود، پرتره دهشتناک قدرت شکل می گیرد و برای رونمایی از آخرین سویه این پرتره، به ناچار می بایست یکی از نمایندگان اصلی قدرت یعنی مالکی به سلاخ خانه ای برود که خودش راه اندازی کرده بود.

می توان در پایان رمان صدایی که از آن خون شُره می کند و آتش از آن زبانه می کشد را شنید. مالکی آنگاه که به ویلا می رود و در بالکن روی صندلی می نشیند و در انتظار سلاخان خود انتظار می کشد، منتظر شنیدن  آخرین صدای پرتره قدرت دهشتناکی است که زمانی برایش دلبری می کرد.

•    بیست زخم کاری

قیمت: ۱۱۰۰۰۰ ریال
چاپ یکم، تهران، ۱۳۹۵


منبع: برترینها

تخریب شبانه یک اثر ثبت‌شده ملی در گرمسار

بخش‌هایی از آب انبار نه حصار بین ساعت ۲ تا ۳ صبح روز جمعه دوازدهم خردادماه توسط عوامل سودجو و فرصت‌طلب تخریب شد.

رئیس اداره میراث‌فرهنگی، صنایع‌دستی و گردشگری شهرستان گرمسار گفت: بخش‌هایی از آب انبار نه حصار گرمسار شبانه و توسط عده‌ای ناشناس تخریب شد.

به گزارش ایسنا، مهوش کمالی با اعلام این خبر اظهار کرد: بخش‌هایی از آب انبار نه حصار بین ساعت ۲ تا ۳ صبح روز جمعه دوازدهم خردادماه توسط عوامل سودجو و فرصت‌طلب تخریب شد.

وی گفت: این تخریب در ساعات غیراداری و تعطیلی انجام شده و به نظر می‌رسد عمدی و با دستگاه لودر انجام شده باشد.

کمالی افزود: این آب انبار که در حال حاضر ۴۰ درصد آن تخریب شده است، از بناهای تاریخی سالم و از معدود آب انبارهایی است که دارای دو بادگیر بود.

وی ابراز امیدواری کرد براساس شکوائیه تنظیم شده توسط اداره میراث فرهنگی، عامل یا عاملان تخریب این آب انبار تاریخی شناسایی شوند.

رئیس اداره میراث فرهنگی، صنایع‌دستی و گردشگری شهرستان گرمسار تصریح کرد: آب انبار نه حصار گرمسار به شماره ۲۰۲۴۵ و در آبان‌ماه ۸۶ در فهرست آثار ملی به ثبت رسیده است.

آب انبار ناسار یا همان نه حصار در جنوب قلعه ناسار گرمسار و در مجاورت جاده اصلی به روستا قرار گرفته است. سازنده این بنا طبق نوشته بالای سردر آب انبار مرحوم سیف‌الله معماریان سمنانی است. منبع اصلی، گنبدی شکل و آجرپوش است که بر طاق آجری و ضربی طرفین استوار است.

در دو قسمت منبع این آب انبار، دو بادگیر برای خنک شدن آب زیر منبع در نظر گرفته شده است. منبع اصلی این آب انبار از نظر فیزیکی با سایر آب انبارها در سطح استان متفاوت و در نوع خود بی‌نظیر است.

براساس ماده ۵۶۴ قانون مجازات اسلامی، هرکس بدون اجازه سازمان میراث فرهنگی و برخلاف ضوابط مصوب اعلام شده از سوی سازمان مذکور به مرمت یا تعمیر، تغییر، تجدید و توسعه ابنیه یا تزئینات اماکن فرهنگی- تاریخی ثبت شده در فهرست آثار ملی مبادرت کند به حبس از شش ماه تا دو سال و پرداخت خسارات وارده محکوم می‌شود.


منبع: عصرایران

میزگرد سینمای ایران در سوییس با حضور مهرجویی

میزگرد سینمای ایران با حضور داریوش مهرجویی و رضا درمیشیان از دو نسل سینمای ایران در سوئیس برگزار خواهد شد.

در میزگردی سینمایی که قرار است تحت عنوان «سینمای ایران؛ گذشته و حال» سه شنبه ۱۵ خرداد ( پنجم ژوئن ) در شهر زوریخ سوئیس برگزار شود دو کارگردان سینمای ایران نیز حضور خواهند پیدا کرد.

در این میزگرد علاوه بر داریوش مهرجویی و رضا درمیشیان، تلخون حمزوی ( کارگردان ایرانی نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم کوتاه از هشتاد و هشتمین دوره اسکار ) و سونیا شفیعی ( مستندساز ) حضور خواهند داشت و به بحث خواهند نشست.

اجرای این میزگرد را رابرت ریچتر منتقد و رئیس سینه لیبر سوئیس بر عهده خواهد داشت.

این میزگرد ساعت ١٣:۴۵ در سینما ریف رف شهر زوریخ برگزار خواهد شد و ورود برای علاقمندان سینمای ایران آزاد است.


منبع: عصرایران

مدیر شبکه نسیم منصوب شد

مرتضی میرباقری، معاون رییس سازمان در امور سیما در حکمی «محمد احسانی» را به عنوان مدیر شبکه نسیم منصوب کرد.

محمد احسانی یکی از مدیران شبکه یک بوده و در دو سال اخیر نیز در شبکه سه سیما مشغول به فعالیت بوده است. وی در این حکم جانشین حسین کرمی شد.

در این حکم میرباقری بر حفظ و ارتقاء ضریب نفوذ و ضریب تاثیر برنامه‌های پربیننده شبکه تاکید کرده و از برنامه‌سازان در شبکه نسیم خواسته، لحظه‌ای از تلاش برای تأمین و تولیدبرنامه‌های جذاب و پرنشاط در این شبکه غافل نشده و پخش فیلم‌های سینمایی جذاب در کانال نمایش را از اولویت‌های خود قرار دهند.

تامین و پخش سریال‌های دیدنی به‌صورت  HD درکانال تماشا از دیگر موضوعاتی است که معاون سیما به آن اشاره کرده و ازمدیریت شبکه نسیم خواست تا برنامه‌هایی براساس موارد مندرج درحکم رییس سازمان و نیز اهداف و سیاست‌های سازمان،منطبق بر اصول دین،اخلاق،آگاهی و امید تولید نماید.

میرباقری از زحمات دکترحسین کرمی درطول تصدی مدیریت برشبکه نمایش و کانال‌های تماشا و نسیم صمیمانه تشکر و قدردانی کرد.

محمد احسانی در رشته مبانی حقوق اسلامی، مدرک دکتری دارد.

مدیر شبکه یک سیما، مدیرگروه اجتماعی شبکه سه سیما،مدیرطرح وبرنامه و قائم مقام شبکه تهران، مدیرکل طرح و برنامه معاونت سیما،معاون فرهنگی سازمان فرهنگی هنری شهرداری،مشاور و عضور شورای راهبردی شبکه سه، مدیرکل مطالعات وبرنامه ریزی راهبردی سازمان،معاون ارزشیابی و نظارت سازمان سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاداسلامی از جمله مسوولیت‌های محمد احسانی بوده است.


منبع: عصرایران

«دورهمی»، جاه طلبی های یک کمدین محبوب

روزنامه هفت صبح – احمد رنجبر: مهران مدیری در «دورهمی» انتقادش به دولت را علنی کرد. این شیوه چه عواقبی برای او دارد؟ چرا قبلا زبان گویای مردم نبود؟ اصلا ماجرا چیست؟

انتحار مدیری

کمتر شبی هست که پلاتوی پایانی مهران مدیری سوژه نشود. عمده گفته های او نقدهای تند اجتماعی است که گاهی مرجع آن به دولت بر می گردد. اگر تا حالا گفته هایش در واکنش به مذاکرات هسته ای و دریاچه ارومیه و مهاجرت و… سوءبرداشت تعبیر می شد، جمعه شب به شکل مستقیم از موضعش پرده برداشت.

سوژه برنامه درباره قول و عمل به وعده بود. مدیری ابتدا توضیح داد از دلخوری ها مطلع است: «خیلی ها به من می گویند ته برنامه اینها چیه می گویی؟ پیغام می دهند نگو، نکن. چرا اینجوری می کنی؟» و ادامه داد: «چیزی که می گویم خصومت شخصی نیست. من زبان مردم هستم… نمی دانم این چیزها که می گویم از تلویزیون پخش می شود یا نه ولی می گویم. مردم مطالبه دارند یعنی هر کسی که یک رای داده شخصا مطالبه دارد. می خواهد که به آنچه گفتید عمل کنید. توی سه چهار سال گذشته خیلی کارهای درجه یک شد ولی به خیلی از وعده ها به هر دلیل عمل نشد. یا نخواسیتد یا نتوانستید. اما این دوره تو را خدا به وعده تان عمل کنید.

جاه طلبی های یک کمدین محبوب

تسویه حساب شخصی بر سر «در حاشیه»؟

اشاره کردیم که اولین سریال تلویزیونی مهران مدیری همزمان با دولت یازدهم« در حاشیه» است. مدیری با انرژی زیاد به تلویزیون بازگشته بود و می دانست این کوچ اجباری به شبکه نمایش خانگی به ضررش تمام می شود. بازگشت او از همان ابتدا با حواشی و اما و اگر همراه بود. به دلیل اعتراضات و انتقاداتی که از زمان مشخص شدن موضوع سریال، از طرف جامعه پزشکی عنوان شد، نام سریال از «اتاق عمل» به «در حاشیه» تغییر یافت و کمی بعد از نقدهای تند و شوخی ها در سریال خبری نبود.

پای وزیر بهداشت هم در میان است؛ ورزی که رییس کل نظام پزشکی نسبت به عواقب پخش «در حاشیه» هشدار می داد کمتر کسی گمان می کرد آقای وزیر در استانه پخش در برنامه ای خطاب به محمد سرافراز رییس وقت سازمان صدا و سیما اعتراضش را نسبت به پخش نوروزی سریال اعلام کرد. حتما می دانید که سریال ابتر شد، داستانش تغییر کرد و فصل دوم در زندان خسته کننده و کسالت بار بود. مدیری حتی جلوی دوربین «در حاشیه ۲» نیامد و دلش با سریال نبود. کاراکتر اعتراضی او علیه دولت، تسویه حساب شخصی است؟ چه بسا نباشد ولی راه تاویل باز است دیگر.

نقدهای سابقه دار

شمایل مهران مدیری در برنامه جمعه شب به سوءبرداشت ها پایان داد؛ حالا می توان مرجع هر آنچه از حرف های کنایی در «دورهمی» زده را پیدا کرد. حتی برداشت های رسانه های اصولگرا از حرف های او در ایام انتخابات ریاست جمهوری درباره مهاجرت اشتباه نبوده و نمی توان به این فرضیه استناد کرد که مدیری «بی منظور» حرف می زند و پلاتوهایش نقد اجتماعی است.

کمی پیش تر به دولت طعنه ای زد که مشکل آب دریاچه ارومیه حل شده؛ منتها با مطایبه فراوان و خنده هایی از ته دل که «شوخی است دیگر» و البته در ایام انتخابات بریده این قسمت «دورهمی» استناد منتقدان دولت شد. سال پیش یک جمله عرصه را بر مدیری تنگ کرد: «اگر دل و جرات بعضی از کارها را ندارین، چرا پست هایی را می گیرد که انجام وظایفش دل و جرات می خواهد؟»

 جاه طلبی های یک کمدین محبوب
مدیری اما در چند برنامه بعد با خونسردی جواب داد سخت نگیرید… شاید برخی هواداران دو آتیشه تیم مذاکره کننده که علیه مدیری واکنش های تندی داشتند را آرام کرد اما زمان موضع گیری ها و ادبیات بعضا عجیبش (مثل بتمرگ)، بین او یک مجری دلسوز که می خواهد زبان مردم باشد، فاصله می اندازد.

تعارض رفتار مدیری با مانیفست معاون سیما

می توان در تلویزیون زبان مردم بود؟ اگر بله که یک تعارض شکل می گیرد. حتما خاطرتان هست که سال پیش و بعد از فاجعه پلاسکو عادل فردوسی پور بخش زیادی از برنامه ۹۰ را به این مسئله اختصاص داد. اگرچه برخی آیتم ها و گفت و گوها فوتبالزده شده بودند اما مخالفان حق داشتند به فردوسی پرو بتازند که «خلط مبحث شده!» حتی کمی بعد مرتضی میرباقری در نشست معرفی برنامه نوروزی با سوال خبرنگاری مواجه شد که چرا عادل فردوسی پور در برنامه ۹۰ به پلاسکو پرداخته.

معاون سیما هم بر فردوسی پور و دیگر چهره های تلویزیونی تاخت: «درباره برنامه ۹۰ به نظرم دوستانی که سلبریتی می شوند احساس می کنند در هر زمینه دستی دارند. برنامه های تخصصی هم تجربه و هم شناسنامه لازم دارد اما گاهی دوستان تابع احساسات می شوند. باید حرمت آنتن را بدانیم. وقتی کسی مورد اقبال است نباید هر احساسی را بروز دهد.» این مانیفست شامل مهران مدیری نمی شود؟ واقعا می تواند زبان گویای مردم باشد؟ شاید هم مسئولان صدا و سیما با مجری «دورهمی» در برجسته کردن نقدهای دولت همسو هستند.

زبانی که ساکت بود

شمایلی که مدیری می خواهد از خود بسازد، ریشه در چه سبقه ای دارد؟ آیا از روزی که محبوب شده زبان گویای مردم بوده؟ بیایید برخی از مهمترین سریال های انتقادی او را مرور کنیم. مهم ترین شان «نقطه چین» است که در دوران اصلاحات روی آنتن رفت. نقدهایش گل درشت نبود و بیشتر رفتار اجتماعی را زیر ذره بین می برد.

همزمان با اعتراض نمایندگان اصلاح طلب مجلس ششم به رد صلاحیت ها،  مدیری با این اتفاق شوخی کرد و البته تلویزیون در برابر اعتراض برخی نمایندگان اصلاح طلب مجلس ششم به رد صلاحیت ها، مدیری با این اتفاق شوخی کرد و البته تلویزیون در برابر اعتراض برخی نماینده ها که مدعی اهانت بودند، از او حمایت کرد.

پایه «شب های ببره» هم در دولت اصلاحات ریخته شد اما شوخی های سیاسی و اجتماعی فراجناحی بود و «همه» را شامل می شد. در دولت نهم سه سریال مهم او پخش شد؛ مدیری در «باغ مظفر» رو به دوربین پلاتو می گفت اما به رغم کاستی ها زبان مردم نبود. در «مرد هزار چهره» به سیاسیون کاری نداشت و جریان روشنفکر را نواختم. «قهوه تلخ» نقد قدرت بود و اشاره مستقیم به مسائل روز نمی کرد. در دولت یازدهم «شوخی کردم!» را روانه بازار کرد که نقد اجتماعی اش غالب است و «در حاشیه» او روی آنتن رفت.

جاه طلبی های یک کمدین محبوب

زبان زیاد است

حتما لازم است در پایان گزارش توضیح دهیم که تکلیف ما با مهران مدیری روشن است؛ او را کمدینی محبوب می دانیم و بارها ستایشش کرده ایم. اگر نقدی هم بوده فنی است. وانگهی معتقدیم حق مدیری است که نقد سیاست و اجتماع کند ولی نه با این شیوه ای که در پیش گرفته. او و تیم همراهش به اندازه کافی زبان نمایش رامی دانند و بلدند طوری حرف بزنند که هم اثرگذار باشد و هم رنگ و بوی خصومت نگیرد. تازه بماند که بر سر  مفهوم «مطالبه گری از دولت» اختلاف ها است و برخی چهره های سیاسی «ولو منتقد دولت روحانی) چنین شیوه هایی را غیرکارشناسی می دانند.

مهران مدیری هنرمند محبوبی است اما شیوه ورود مستقیم به سیاست از پایگاهش می کاهد و میزان اثرگذاری اش در بزنگاه های مورد نیاز را کم می کند. و از همه که بگذریم، تلویزیون خودش به اندازه کافی زبان مردم است و بعد از انتخابات در بخش های مختلف خبری میان هموطنان رفتن و خواسته شان را جویا شده و نکته آخر؛ مدیری می تواند زبان مردمی باشد که به صدا و سیما نقدهای جدی دارند؟


منبع: برترینها

مردم می‌بینند،می‌فهمند و بیادمی‌سپارند

گروه هنری: رضا رشیدپور مجری و برنامه ساز تلویزیون در صفحه اینستاگرام خود نسبت به برنامه ماه عسل و خواهران منصوریان واکنش نشان داد.

 
 

رشیدپور درباره این برنامه می نویسد:

اعتبار یا التماس؟ مسئله این است
کم و بیش برنامه های همکاران موفق خودم را دنبال می کنم. ماه عسل هم جزو همان هاست. احسان از دوستان قدیمی من است و البته در این چند خط تلاش کرده ام از تاثیر رفاقت دور باشم.نقد های مخاطبان به این برنامه را می خوانم و گاهی موافق برخی نکته ها بوده ام ولی گمان می کنم باید ماجرا را کمی منصفانه تر دید. آفرینش اعتبار و یا به اصطلاح برند سازی غایت آرزوی هر رسانه ای ست و لابد رسانه ی ملی هم از این قاعده جدا نیست. در یک دهه ی گذشته چند برنامه و یا مجری را سراغ دارید که به این مرز نزدیک شده باشد ؟ مشکلات مختلف از بحران مالی تا کم سلیقه گی و فاصله گرفتن از تخصص ، آسیب های مهم برنامه سازی در تلویزیون بوده اند. گاهی تماشای درخشش دیگران چشم امید آدم را روشن می کند و نشان می دهد که هنوز می توان با تکیه بر لطف و اعتماد مخاطب قدم های بزرگ برداشت و پیروزی های خوبی به دست آورد.
 
حالا ماه عسل یک اعتبار قابل توجه دارد. اعتباری که باعث می شود برای مثال سه قهرمان ملی به آن اعتماد کنند و با بیانی روان و ساده بزرگترین راز زندگی شان را بگویند. اشک بریزند. راه چاره بجویند. هم گلایه کنند و هم ببخشند. صحنه های بی بدیل از احساسات ناب انسانی که به شفاف ترین روش ممکن با مخاطب فهیم به اشتراک گذاشته می شود. این موفقیت بزرگی ست. حتما برنامه های مشابه را هم دیده اید که تلاش می کنند با بزرگنمایی ترحم پذیری و مظلوم نمایی به تحریک احساس مخاطب بپردازند و البته موفقیت بسیار کمی نصیبشان می شود. تفاوت در همین اعتبار رسانه ای خلاصه می شود.

 

احسان علیخانی و تیم خوبش توانسته اند ارزش ساعات پخش زنده ی برنامه شان را افزایش دهند و به عبارتی ارزش افزوده ی آن یک ساعت را بیشتر کنند. همین میزان آنتن زنده و حتی بیشتر از آن به خیلی های دیگر تقدیم شده که البته موثر واقع نشده است. دوست دارم در همین چند جمله ی کوتاه نه تنها به احسان ، بلکه به همه ی دوستان برنامه ساز که در شرایط سخت کنونی تخصص و تیزبینی را رها نمی کنند و با سنجش نبض مخاطب ، برنامه های موفق و قابل اعتنا می سازند تبریک بگویم. بدانند که مردم می بینند. می فهمند و به یاد می سپارند.


منبع: بهارنیوز

نامه رئیس سازمان سینمایی به وزیر ارشاد

در پی نامه اخیر وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و تعیین فرصت دو ماهه برای رفع موانع نمایش فیلم‌هایی که مشکل نمایش داشته‌اند، رئیس سازمان سینمایی با نگارش نامه‌ای از نگاه حمایتی صالحی‌امیری نسبت به سینمای ایران تشکر کرد.

به گزارش روابط عمومی سازمان سینمایی، متن نامه محمدمهدی حیدریان خطاب به صالحی امیری، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی به شرح ذیل است:

«جناب آقای صالحی امیری، وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی

نگاه دغدغه‌مند شما در حل مشکل فیلم‌های سینمایی که به دلایل مختلف نتوانسته‌اند پروانه نمایش دریافت دارند، راهبردی است که حقوق سینماگران را در نگاه حداکثری مد نظر دارد.

پیش از این به دستور جناب‌عالی کمیته‌ای مسوولیت بررسی وضعیت اینگونه فیلم‌ها را برای رسیدن به چارچوبی قابل قبول و منطبق بر قوانین آغاز کرده و لازم به تاکید است؛ این روند، در چارچوب ارزش‌ها و هنجارهای حاکم بر فرهنگ ایرانی اسلامی آغاز شده، که امیدوارم پیش از ضرب‌الاجل تعیین شده، تصمیمات مناسبی را اعلام کند.

سیاست صیانت از حقوق هنرمندان و سینماگران در چارچوب قوانین می‌تواند، افق‌های روشنی را در گسترش فرهنگ دینی ملی در پی داشته باشد.

همدلی و هم‌آوایی آنان، مسیر متعالی، کسب سهم سینما و تصویر ایران در بازار جهانی را در پی خواهد داشت.

اکنون که سهم ایران از بازار جهانی تصویر نیازمند محتوا و تولیدات متناسب و جهانی است ، برماست به عنوان مدیران سینمایی علاوه بر سیاست‌های نظارتی با حمایت مجدانه از تولید محتوا در راه‌اندازی نهضت تولید محتوا کوشا باشیم.

سینماگران ایرانی نیز چون همیشه در کنارمردم و دولت دراین مسیر خواهند بود.

از جنابعالی برای پیگیری مجدانه حقوق سینماگران سپاسگذارم.»


منبع: عصرایران

«دنی، قهرمان جهان» به ایران رسید

«دنی، قهرمان جهان» را نشر افق در ۲۰۰۰ نسخه و به قیمت ۱۵ هزار تومان منتشر کرده است.

«دنی، قهرمان جهان» عنوان رمانی از رولد دال، نویسنده مطرح انگلیسی برای نوجوانان است که با ترجمه محبوبه نجف خانی و از سوی نشر افق منتشر شده است.

به گزارش مهر، این رمان، ماجرای پسربچه‌ای به نام دنی را روایت می‌کند که با پدرش، توی کاروانی شبیه گاری کولی‌ها زندگی می‌کنند. پدر دنی، ایستگاه پمپ بنزین و تعمیرگاه ماشین دارد. ایستگاه پمپ بنزین، خیلی کوچک بود و کنار جاده باریکی قرار داشت و دورتادورش تا چشم کار می‌کرد کشتزار و تپه‌های پر دار و درخت بود.

دنی که در کودکی مادرش را از دست داده، پدرش را خیلی دوست دارد و می‌داند او مرد مهربان و بامزه‌ای است و همیشه فکرهای معرکه‌ای در سر دارد.

دنی و پدرش، زندگی آرامی دارند تا این که یک شب پدر، از خانه بیرون می‌رود و نزدیک صبح برمی‌گردد و از آن به بعد زندگی دنی و پدرش از این رو به آن رو می‌شود.

«دنی، قهرمان جهان»، عنوان داستانی از رولد دال است که بهترین نویسنده مرد انگلستان لقب گرفته؛ کوئنتین بلیک، برنده جایزه هانس کرستین اندرسن، این رمان را تصویرگری و محبوبه نجف‌خانی به فارسی برگردانده است.

این رمان را نشر افق در ۲۰۰۰ نسخه و به قیمت ۱۵ هزار تومان منتشر کرده است.


منبع: عصرایران

«زیر پای مادر» چه جور سریالی است؟

هفته نامه همشهری جوان – محمدرضا کاظمی: سریال «زیر پای مادر» تقریبا اولین سریالی بود که از چند هفته پیش پخش آن در شبکه اول سیما قطعی شد؛ سریالی که بعد از مدتی کش و قوس نهایتا با همین نام آماده پخش شد و در فاصله چند روز مانده به پخش، مراحل تدوین قسمت های پایانی اش را می گذراند. در روزهایی که بهرنگ توفیقی، کارگردان این سریال سخت مشغول کار تدوین بود، با او گفت و گو کردیم؛ گفت و گویی از حال و هوای سریال جدیدش و این که آیا قرار است «زیر پای مادر» یک اتفاق در تلویزیون ما باشد یا مثل سریال های مناسبتی چند سال اخیر بعد از مدتی از یاد همه مان می رود؟

«زیر پای مادر» چه جور سریالی است؟

این برای اولین بار است که بهرنگ توفیقی یک سریال مناسبتی آن هم برای ماه مبارک رمضان ساخته است. سریال های مخصوص این ماه معمولا باید چند ویژگی خاص داشته باشند و حال و هوای آن ها به شب های خاص این ماه نزدیک باشد.

اتفاقی که البته در چند سال اخیر خیلی مد نیست و بعضا کارهایی روی آنتن رفتند که از لحاظ محتوایی و ساختاری هیچ شباهتی به ماه رمضان نداشتند و مطابق انتظار، با انتقاد هم رو به رو شدند اما توفیقی اعتقاد دارد که فضای کار جدیدش از فضای ماه رمضان دور نیست و ماهیت کار بی ربط به این شب ها نیست: «این سریال از ابتدا برای پخش در ماه مبارک رمضان ساخته نشده بود و قصد بر این نبود که به عنوان یک سریال مناسبتی در این ماه پخش شود، اما نکاتی که به لحاظ معنوی در این کار وجود دارد و تاکید ما بر خصایل انسانی، اخلاقی و مواردی مثل تکریم خانواده، احترام به والدین، جایگاه مادر و… فکر می کنم فضای معنوی مورد نیاز آن را به وجود آورده است، به طور کلی فضایی که یک سریال برای پخش در ماه مبارک رمضان نیاز دارد، به اتمسفر سریال ما بی ربط نیست و فکر می کنم که این ماه برای پخش سریال «زیر پای مادر» زمان مناسبی است.»

«زیر پای مادر» چه جور سریالی است؟

وقتی همه خوابند

۲۰ ثانیه وقت دارید فکر کنید که بهترین سریال ماه رمضان سال گذشته چه بود؟ دو سال قبل چطور؟ یا سال ۹۳؟ بله حق دارید یادتان نباشد، چون در طول چند سال اخیر سریال هایی که برای پخش در ایام ماه رمضان روی آنتن رفتند، به اندازه کارهای قدیمی تر و سریالهای دهه ۸۰ ماندگار نشدند و سریال های مخصوص این ماه به نوعی حکم پرکردن جدول پخش را داشتند.

کارگردان سریال «زیر پای مادر» برای ماه رمضان امسال اعتقاد دارد که کار اگر خوب باشد دیده می شود، چه در ماه رمضان پخش شود و چه در ایام دیگر: «پخش یک اثر در ماه رمضان اتفاقی ویژه برای آن سریال محسوب می شود و من هم معتقدم که در سال های کمی دورتر سریال های مناسبتی جذاب تری از تلویزیون پخش می شد، اما دلیل آن که در چند سال اخیر سریال ها مثل گذشته پرطرفدار و ماندگار نمی شوند، یکی دو تا نیست که بتوان آن ها را به راحتی نام برد و دلایل مختلفی داشته است اما من معتقدم کار خوب حتما دیده می شود، کارهای استانداردی که در سال های اخیر ساخته شدند و به صورت پراکنده روی آنتن رفتند، به خوبی دیده شدند و جواب شان را نیز از مخاطب گرفتند.»

ما و خیلی از مخاطبان تلویزیون امیدواریم که امسال سریال بهرنگ توفیقی این طلسم را بشکند و خودش را به عنوان یک اثر موفق و نه آنتن پرکن جا بیندازد و در پس ذهن همه ماندگار شود.

«البته ماجرای دیده نشدن سریال ها را مثل یک طلسم نمی بینم اما دیده شدن توسط مخاطب گسترده تلویزیون برایم جذابیت فراوانی دارد. به طور کلی کارکردن در این مدیوم را خیلی دوست دارم و می دانم که در ماه رمضان مخاطب گسترده تر هم خواهدشد و اساس جذابیت برایم چند برابر می شود. ما تلاش مان را کردیم که کار خوبی بسازیم و آرزویم این است که سریال مان مخاطب خوبی داشته باشد و رضایت تمام مخاطبانش را جلب کند.»

و باز هم نعمت الله

این دومین همکاری بهرنگ توفیقی با سعید نعمت الله بعد از سریال «پشت بام تهران» است. سریالی که در زمان روی آنتن بودنش هم طرفداران زیادی است و هم بعضی ها منتقد سرسخت آن بودند. حالا همکاری مجدد این دو نفر به «زیر پای مادر» انجامیده، سریالی که در ابتدا تیم بازیگرانش نظر هر بیننده ای را جلب می کند، تیمی پر از ستاره های تلویزیون که البته خیلی از آن ها در کارهای قبلی نعمت الله و توفیقی حضور داشتند و برای این اثر هم به صورت خرد جمعی انتخاب شدند: «تقریبا می توانم بگویم که خیلی کم پیش آمد که در مورد بازیگران اتفاق نظر نداشته باشیم. در انتخاب بازیگران اصلی که با یکدیگر هم نظر بودیم و بازیگران دیگر را نیز با هم انتخاب کردیم.

 «زیر پای مادر» چه جور سریالی است؟

به طور کلی چینش بازیگران در این سریال سلیقه من، سعید نعمت الله و البته تهیه کننده است، ما هیچ وقت تک روی نکرده و آرای هم را نیز وتو نکردیم.» یکی از ویژگی های آثاری که نعمت الله می نویسد شخصیت پردازی اوست، یعنی کاراکترها در کارهایش به قدری پررنگ می شوند که گاهی روی همه چیز حتی کارگردانی هم سایه می اندازد. اتفاقی که در «پشت بام تهران» نیز رخ داد و شخصیت ها که بعضی رفتارهایشان اگزجره به نظر می رسید، خیلی در کار پررنگ بودند.

طبق نظر بهرنگ توفیقی، شخصیت پردازی خوب و پررنگ شدن کاراکترها به تنها تاثیر منفی بر کار او ندارد، بلکه کارگردان را هم رو به جلو حرکت می دهد: «به نظرم دلیل این که شخصیت ها در کارهایی که سعید نعمت الله می نویسد پررنگ هستند، به آن دلیل است که شخصیت پردازی درستی داشته اند، یعنی کاراکترها شناسنامه دارند، با آن شناخته می شوند و به معنای واقعی کلمه تبدیل به یک کاراکتر شده اند. اتفاق من این پررنگ بودن شخصیت در سریال را جزء ویژگی های مثبت اثر می دانم چون اساس و پایه اصلی یک کار فیلمنامه آن است.

وقتی فیلمنامه محکم باشد تو به عنوان کارگردان سعی می کنی عناصر دیگر کارت را هم به همان میزان قدرت برسانی و سعی کنی آنچه را شایسته فیلمنامه است، به اجرا دربیاوری.»

این کارگردان اصولا چنین فیلمنامه هایی را بیشتر می پسندد: «من همیشه این اتفاق را دوست دارم، وقتی شما یک فیلمنامه قرص و محکم به دستت می رسد که کاراکترها به درستی در آن تعریف شده اند، قصه قوی ای دارد و… شما نیز به همان میزان سعی می کنی به هجای فرار کردن، فکر کنی، چون ممکن است کارگردانی ات تحت تاثیر فیلمنامه و زیر سایه آن قرار بگیرد، پس تو هم بالاجبار همان قدر درست و محکم به پیش می روی.»

امضای کارگردان

بهرنگ توفیقی با آثاری همچون «مسیر انحرافی»، «امین»، «انقلاب زیبا» و «پشت بام تهران» نشان داده کارگردانی تلویزیون را به خوبی می شناسد و به خوبی گلیمش را از آب بیرون می کشد. البته او در کارنامه اش (چه به عنوان کارگردان و چه به عنوان دستیار اول) کارهای نه چندان خوبی هم دارد، اما معمولا آثارش کفی از استاندارد را دارند و به مرور به سمت بهتر شدن در حال پیشرفت است.

او برای سریال جدیدش خیلی تلاش کرده که شبیه به آثار قبلی نباشد و یک اثر جدید ارائه بدهد: «اساس من از این که بخواهم به لحاظ تکنیکی کاری را شبیه به کار دیگری بسازم، فرار می کنم. البته یک مدت زمان می برد و آزمون و خطاهایی در روزهای ابتدایی کار وجود دارد تا به آن ساختار و استخوان بندی نهایی برسی.

من در سریال «زیر پای مادر» واقعا سعی می کردم که حتی از تکنیک های مورد علاقه ام نیز اجتناب کنم، کارهایی که در سریال قبلی از آن استفاده کردم. مثلا خیلی جاها دوست داشتم کات هایی بزنم اما در چهارچوبی که به لحاظ فنی و تکنیکی برای این کار تعیین کرده بودم، نمی گنجید و من برخلاف میلم این کار را نکردم. این ممانعت به نظرم سخت تر از اجرای آن تکنیک است.»

 «زیر پای مادر» چه جور سریالی است؟

از چیزی که کارگردان «زیر پای مادر» به ما گفت این طور به نظر می رسد که ما قرار است یک اثر خاص را در ایام ماه رمضان ببینیم. اثری که شبیه به یک رمان است: «سعید نعمت الله بعد از قسمت سوم کار به من گفت که «زیر پای مادر» شبیه به یک رمان است.

این خیلی برایم جالب بود تا این که چند روز پیش وقت داشتم قسمت بیستم را تدوین می کردم یکی از همکاران که داشت این کار را می دید هم به این موضوع اشاره کرد و گفت بعضی از لحظات کار، حال و هوای سریال تو را به زمان هایی که مشغول خواندن یک رمان هستی، می برد و من خیلی خوشحالم که توانستم آن چیزی را که سعید روی کاغذ آورده بود، به تصویر بکشم و به شکل نمایشی شبیه به یک رمان بسازم. سعی ام را کردم که در این چهارچوب بمانم و امیدوارم که مخاطبان هم وقتی که این کار را دیدند با من موافق باشند.»

حالا دیگر دست شماست، اگر واقعا چیزی که از این سریال دیدید چیزی شبیه به یک رمان بود، بدانید و آگاه باشید که تیم توفیقی، نعمت الله در این سریال موفق عمل کرده است و توانسته به آن چیزی که می خواهد برسد.

تیتراژ پایانی این سریال هم نکات جالبی دارد

با صدای زند وکیلی

بهرنگ توفیقی و تیم این سریال روی انتخاب تیتراژ پایانی هم حساسیت زیادی به خرج داده اند و به قول خود کارگردان، به شدت روی این قضیه وقت، فکر و انرژی گذاشتند. بعد از این همه تفکر و تعقل هم «علی زند وکیلی» به عنوان خواننده این سریال انتخاب شد، هنرمندی که در چند سال اخیر تجربه خواندن تیتراژ سریال هایی همچون «دزد و پلیس»، «پژمان» و «شاهگوش» را در کارنامه اش داشته است.

زند وکیلی در یکی دو سال گذشته با انتشار چهار، پنج آلبوم حضور پررنگی در دنیای موسیقی داشت و حسابی نامش را سر زبان ها انداخت و حالا با این سریال مناسبتی، بینندگان میلیونی تلویزیون هر شب صدای او را پس از اتمام سریال «زیر پای مادر» خواهند شنید، اتفاقی که بدون شک تاثیر بالایی در بیشتر شنیده شدن کال کارهای این خواننده شیرازی دارد.

علی زند وکیلی در این تک آهنگ، فرزین قره گوزلو را به عنوان آهنگساز در کنار خود دارد، آهنگی که سازندگان سریال به دیده و شنیده شدن آن خیلی امیدوار هستند و قبل از پخش شدن آن توقع ما را زا این اثر هم بالا بردند. امیدواریم این توقع نابجا نباشد و زند وکیلی که در کارنامه هنری اش کارهای خوب زیادی دارد، در این جا هم خوش بدرخشد و یک قطعه ماندگار از خودش به یادگار بگذارد، البته در روزی که ما خبر این آهنگ را گرفته بودیم هنوز همه چیز نهایی نشده بود.

در سریال «زیر پای مادر» با چه شخصیت هایی رو به رو می شویم

در این جا تعدادی از شخصیت های مهم این سریال را تا حدودی معرفی کرده ایم البته برای این که قصه سریال لو نرود. چندان کلی وارد جزییات زندگی آن ها و گره های اصلی قصه نشدیم، البته در لیست بازیگران این سریال چهره های دیگری همچون آتیلا پسیانی و مجید واشقانی هم بودند که باز کردن شخصیت هایشان ممکن بود قصه را لو بدهد. پس آن ها را خودتان بشناسید بهتر است!

کامبیز دیرباز

کاراکتر: خلیل کبابی

 «زیر پای مادر» چه جور سریالی است؟
درباره نقش: خلیل یکی از چلوکبابی داران قدیمی مشهد است و مغازه ای نزدیک به حرم امام رضا (ع) دارد. او عاشق شغلش است و از آن مغازه دارهای باانصاف است و معمولا آخر هفته ها از رستورانش به زائران امام رضا (ع) نذری می دهد. خلیل یک پسر به نام اشکان دارد که با هم زندگی می کنند. او خودش به تنهایی اشکان را بزرگ کرده است و به هیچ وجه دوست ندارد که پسرش، چیزی راجع به مادرش که از دوران کودکی او را ندیده، بداند.

مهدی سلطانی

کاراکتر: اسماعیل نفر

 «زیر پای مادر» چه جور سریالی است؟
درباره نقش: آقای نفر یکی دیگر از شخصیت های خاص و البته مهم این سریال است. کاراکتری به شدت تنها که در انبار لباس هایش زندگی می کند. زن و بچه او به خاطر رفتار کردارش سال هاست که اسماعیل را ترک کرده اند و جدا از او زندگی می کنند. معمولا در کارهای نعمت الله شخصیتی با اسمی خاص وجود دارد. (مثل آهی در پشت بام تهران) شخصیتی که تاثیرگذار است و روی اسمش هم دائم تاکید می شود. به نظر می رسد نفر چنین نقشی در داستان این سریال داشته باشد.

بهناز جعفری

کاراکتر: آتنه

 «زیر پای مادر» چه جور سریالی است؟
درباره نقش: از معدود دفعاتی است که بهناز جعفری نقش یک دختر مظلوم و بیگناه را بازی نمی کند. آتنه در این سریال دختر ناخلف خانواده است که چند سال پیش به دلیل به وجود آوردن مشکلاتی عجیب و غریب مجبور به ترک خانه و خانواده شده اما حالا بعد از چند سال به آغوش گرم خانواده برگشته و آن ها نیز او را طرد نکرده و به نوعی به او پناه داده اند تا در کنارشان بماند. آتنه با یکی از شخصیت های اصلی داستان ارتباطی عجیب پیدا می کند.

بهزاد فراهانی

کاراکتر: پدر آتنه

 «زیر پای مادر» چه جور سریالی است؟
درباره نقش: کاراکتری خاص و لوطی منش دارد و به خانواده و کنار هم نگه داشتن اعضای خانواده اش به شدت علاقه مند است. او یک مغازه دار است و به دلیل منش های خاصی که دارد زیر بال و پر بچه هایش را گرفته است و همیشه هوایشان را دارد. آتنه و صدرا بچه های او هستند که البته آتنه به دلیل گذشته نه چندان روشنش، حاشیه هایی را هم وارد زندگی آن ها کرده است، حاشیه هایی که حالا امیدوارند که تمام شده باشد.

علیرضا آرا

کاراکتر: صدرا

 «زیر پای مادر» چه جور سریالی است؟
درباره نقش: پسری که به شدت به خانواده اش علاقه مند است و می خواهد عصای دست پدرش باشد. صدرا از آن پسرهایی است که پدر و مادرها همیشه دوستشان دارند، چالش اصلی او نیز بعد از برگشتن خواهرش به خانه، اتفاقی است که در گذشته برای او رخ داده است و حالا باید سعی کنند که همگی آن ها را از یاد ببرند.

پریوش نظریه

کاراکتر: رخساره

 «زیر پای مادر» چه جور سریالی است؟
درباره نقش: رخساره کاراکتری تاثیرگذار در این سریال است. زنی که قبل از این که بخواهد ازدواج کند، مادر شده است. آن هم به این صورت که با فوت خواهر و شوهرخواهرش، بچه های آن ها را به فرزندی قبول کرده و بزرگ می کند. ما او را جایی در قصه می بینیم که شوهرش فوت کرده است و به تنهایی روزگار می گذراند.

مجید نوروزی

کاراکتر: اشکان

 «زیر پای مادر» چه جور سریالی است؟

درباره نقش: پسر آقاخلیل و یکی از شخصیت های اصلی داستان «زیر پای مادر» است. اشکان پدرش را خیلی دوست دارد چون همیشه هوایش را داشته و به تنهایی بزرگش کرده است. طبق صحبت های خلیل، مادر اشکان مرده و به همین دلیل آقاخلیل کبابی به قول قدیمی ها هم برای اشکان پدر بوده و هم مادر! این دو نفر از همان قسمت های ابتدایی با هم چالش های ریز و درشتی دارند. چالش هایی که تا پایان قصه وجود دارد.


منبع: برترینها

شاهکار صداوسیمای ما!/کاریکاتور

گروه فرهنگی: درصد کارمندان، خارج از ظرفیت استخدام شده‌اند؛ در واقع با توجه به آمار رسمی انجمن بهره‌وری از تناسب جمعیت با تعداد کارمند؛ نیمی از کارمندان صدا و ‌سیما، اضافه‌اند. در حاشیه این خبر مهدی عزیزی این کارتون را در خبرآنلاین منتشر کرد.
 


منبع: بهارنیوز

غافلگیری آریانا گرانده برای هوادارانش

به گزارش خبرآنلاین، خواننده جوان آمریکایی که برای برگزاری یک کنسرت خیریه به انگلستان بازگشته است پیش از برگزاری کنسرت در بیمارستان مدت زمانی را کنار هوادارن مصدومش گذراند.

 



 

ماه پیش حرکت تروریستی سلمان عابدی در کنسرت آریانا گرنده در شهر منچستر موجب مرگ ۲۲ نفر شد.کنسرت خیریه آریانا گرانده در استادیوم کریکت اولدترافورد برگزار خواهد شد و خوانندگان سرشناسی چون کلدپلی، کیتی پری، جاستین بیبر و مایلی سایروس در آن حضور خواهند داشت. عواید این کنسرت به قربانیان حادثه و خانواده‌های آن‌ها اهدا می‌شود.

 

پیتر مان پدر یکی از مصدومان حادثه بمب‌گذاری منچستر پس از حضور گرانده در بیمارستان گفت: «این حرکت برای ما ارزش بسیار زیادی داشت. دخترم را هیچگاه تا این اندازه خوشحال ندیده بود.»عابدی به تنهایی بمب‌گذاری در منچستر را انجام داد اما پلیس پس از آن عده زیادی را دستگیر و اعلام کرد که تحقیقات در این زمینه همچنان ادامه دارد.از میان بازداشت شدگان ۱۰ نفر همچنان مظنون هستند و شش نفر تبرئه و آزاد شده‌اند.


منبع: بهارنیوز

«اعتراف» شهاب حسینی آماده اجرا (+عکس)

قرار است نمایش «اعتراف» از اواخر خردادماه اجرای عمومی خود را در سالن اصلی مجموعه تئاتر شهر آغاز کند.

این روزها تمرین های نمایش «اعتراف» به کارگردانی شهاب حسینی در حال سپری شدن است تا این اثر نمایشی اجرای عمومی خود را از اواخر خردادماه در سالن اصلی مجموعه تئاتر شهر آغاز کند.

به گزارش مهر، نمایش «اعتراف» اقتباسی از فیلمنامه یک مجموعه تلویزیونی نوشته برد میرمن است که این روزها شهاب حسینی به عنوان دومین تجربه کارگردانی تئاتر خود، در حال تمرین و آماده سازی این اثر نمایشی است.

طبق برنامه ریزی های انجام شده قرار است نمایش «اعتراف» از اواخر خردادماه اجرای عمومی خود را در سالن اصلی مجموعه تئاتر شهر آغاز کند.

نمایش «اعتراف» با حضور علی نصیریان، شهاب حسینی، پرویز بزرگی، صالح میرزا آقایی، مهدی بجستانی، نیما رئیسی، میثاق زارع، غزاله نظر، شهرام ابراهیمی، تنی آواکیان، پرند عین بیگی، فاطمه عرب کرمانی، مهران هاشمی، فرنام حقیقت جو و ایلیا نصراللهی تولید و اجرا می شود.

دیگر عوامل تولید و اجرای این اثر نمایشی عبارتند از:

مجری طرح و مشاور اجرایی: رضا دادویی، دستیار اول کارگردان: احمد ساعتچیان، مدیر تولید: محمود اکبر شاهی، برنامه ریز: فاطمه عرب کرمانی، طراح صحنه و لباس: مجید لیلاجی، آهنگساز: مهدی حسینی، طراح گریم: سارا اسکندری، طراح نور: رضا خزایی، مدیر روابط عمومی و تبلیغات: مهسا همتی، مدیر صحنه: علی پازوکی، عکاس: منعم کثیرلو، تیزر: علی سجادی، جلوه های ویژه: مرتضی آقابیک، صدابردار: پوریا ملکی و تهیه کننده: سهیلا امینی


منبع: عصرایران

دکترای افتخاری ادبیات دانشگاه اسکاتلند برای بهرام بیضایی

مراسم اهدای دکترای افتخاری به بهرام بیضایی با حضور اساتید برجسته دانشگاه سنت اندروز و به دست رئیس دانشگاه، پروفسور سالی ماپستون، در روز اول تیرماه ١٣٩۶ به انجام خواهد رسید.

ایلنا نوشت: دانشگاه سنت اندروز اسکاتلند، با اهدای دکترای افتخاری ادبیات به بهرام بیضایی، از فعالیت‌های ادبی و نمایشی این نویسنده، پژوهشگر و کارگردان برجسته تئاتر و سینمای ایران تقدیر می‌کند.

گروه ادبیات فارسی دانشکده زبان‌های خارجه و موسسه ایرانشناسی دانشگاه سنت اندروز برنامه ویژه‌ای تدارک دیده‌ است که طی آن بهرام بیضایی به خاطر شش دهه فعالیت مستمر و خلاقانه در حوزه‌های پژوهش نمایش و اساطیر، نمایشنامه نویسی و فیلمسازی، دکترای افتخاری ادبیات دریافت خواهد کرد. این برنامه که به ابتکار  سعید طلاجوی (مدیر گروه فارسی) و با همکاری پروفسور علی انصاری (مدیر مؤسسه ایرانشناسی) دانشگاه سنت اندروز برگزار می‌شود، شامل چندین سخنرانی درباره آثار بهرام بیضایی، نمایش نسخه بازسازی شده اولین فیلم بلند او «رگبار» (١٣۵١) و اجرای انفرادی بخش نخست نمایش «شب هزار و یکم» (١٣٨٢) با هنرنمایی مژده شمسایی خواهد بود.

در این برنامه، علاوه بر سخنرانی بیضایی در مورد «ضحاک و جمشید»، سعید طلاجوی در مورد دیالوگ بیضایی با سینمای ایران در فیلم «رگبار»، پرویز جاهد در مور عناصر تریلر جنایی در آثار سینمایی بیضایی با تمرکز بر روی فیلم‌های «کلاغ»، «شاید وقتی دیگر» و «سگ کشی»، مریم قربان کریمی در مورد هویت زنانه در «رگبار»، سعید زیدآبادی‌نژاد در مورد چندزبانی در فیلم «باشو غریبه کوچک»، فرشاد زاهدی در مورد فضا، زمان، بدن‌ها و حافظه در آثار بیضایی، نینا خامسی در مورد بازنمایی جوانان آواره در سینمای ایران، فرشید کاظمی در مورد جنبه‌های شاعرانه و اسطوره‌ای صدای زنانه در سینمای بیضایی، فاطمه خوانسالار در مورد خوانش بومگرایانه از «غریبه و مه»، «چریکه تارا» و «باشو غریبه کوچک»، حمید احیا در مورد زبان و شیوه‌های اجرایی در «طرب نامه» و نیلوفر بیضایی در مورد نبوغ بیضایی و تلاش خستگی ناپذیر او در تئاتر و سینمای ایران سخنرانی خواهند کرد.

بهرام بیضایی که در حال حاضر در دانشگاه استانفورد آمریکا به تحقیق و تدریس مشغول است در طی سال های دوری از ایران، علاوه بر تدریس و به چاپ رسانیدن کتاب «هزار افسان کجاست؟» (١٣٩١) که به ریشه‌های ایرانی «هزار و یک شب» می‌پردازد، دو نمایشنامه «گزارش ارداوریراف» (١٣٩٣) و «طرب نامه» (١٣٩۵-١٣٩۴) را هم به صحنه برده است.

مراسم اهدای دکترای افتخاری به بهرام بیضایی با حضور اساتید برجسته دانشگاه سنت اندروز و به دست رئیس دانشگاه، پروفسور سالی ماپستون، در روز اول تیرماه ١٣٩۶ به انجام خواهد رسید و سخنرانی‌ها و نمایش فیلم که به وسیله سعید طلاجوی برنامه‌ریزی شده است در روزهای دوم و سوم تیرماه اجرا خواهند شد.


منبع: عصرایران

پیش بینی هایی از سریال «بازی تاج و تخت»؛ جنگ، مرگ و اژدها!

– ترجمه از علی فیاضی: سریال محبوب «بازی تاج و تخت» به آخر خود نزدیک می‌شود و جدای از این واقعیت دردناک که داستان‌های وستروس سال آینده تمام خواهد شد به هر حال مجبور است انتهای نخ‌ها را به هم بچسباند و نتیجه گیری کند.

جنگ، مرگ و اژدها!

 پس از نزدیک به ۱۰ ماه بی‌خبری از این سریال چند وقتی است که همه جا پر از خبرهای شخصیت‌های وستروس و ایستروس است. در زیر به ۹ پیشبینی اشاره می‌شود که نتیجه‌ی تحلیل عکس‌ها، تیزرها و به طور کل هر چیزی است که از فصل هفتم «بازی تاج و تخت» پخش شده.

۱-آخرین باری که دنریس دیده‌ شد در حال آوردن لشگرش به سمت وستروس بود. با توجه به این نما جنگ در یکی از مقرهای لنیسترها، یا در لنیس‌پورت یا در کسترلی‌راک اتفاق می‌افتد.

جنگ، مرگ و اژدها!

دلیلش هم L قرمز در بالای صفحه است. اگر فرض کنیم دنریس در حال رقابت با یورون گریجوی است گرفتن لنیس‌پورت انتخاب تاکتیکی درستی است. این کار درواقع خط تدارکات لنیسترها را قطع می‌‎کند و از آن جایی که لنیس‌پورت کم‌تر از یک مایل با کسترلی راک محل خاندان لنیستر فاصله دارد برای حمله کردن به شیر‌ها موقعیت خوبی به آن‌ها می‌دهد.


۲- تصویر پایین نشان می‌دهد که تیریون مجسمه‌ی شیر کوچکی را از روی نقشه وسترس سرنگون می‌کند. استفاده از او برای حمله به مقر خاندان لنیسترها کاملاً تصمیم منطقی است.

جنگ، مرگ و اژدها!

دلیلش هم واضح است هیچکس به اندازه‌ی او زمین‌های خاندان پدری‌اش را نمی‌شناسد. پس آیا قلعه‌ی قدیمی پدرش بهترین سپاس‌گذاری برای زحماتش نسبت به ملکه‌ی آینده نیست؟


۳-داووس، که ماه‌ها وقت صرف کرد تا به ارباب قدیمی‌اش بفهماند آدم‌ها را نباید بی‌هیچ دلیلی بگیرد و بسوزاند، در کلیپ دیالوگ مهمی می‌گوید:« اگر دشمنی‌مان را کنار نگذاریم خواهیم مرد. آن زمان دیگر مهم نیست اسکلت چه کسی روی تخت آهنی خواهد نشست.»

جنگ، مرگ و اژدها! 

داوس خوب نصیحت می‌کند، همیشه مشاور خوبی بوده و می‌داند چطور حرف بزند و آدم‌ها را قانع کند. ما نمی‌دانیم که داووس این دیالوگ را به چه کسی می‌گوید شاید جان اسنو شاید حتی دنریس اما اگر قصد داشته باشد که شمالی‌ها و تارگرین‌ها را متحد کند نباید تعجب کرد.


۴-در انتهای فصل ششم اتفاق مهمی بین سانسا و جان اسنو افتاد. پس از متحد شدنشان به نظر آمد سانسا خیلی خوشش نمی‌آید که مردم شمال جان اسنو را پادشاهشان بدانند. تریلر فصل هفتم شکاف بین سانسا و جان اسنو را پر رنگ‌تر نشان می‌دهد و لیتل فینگر به عنوان کاتالیزور این اختلاف حضور دارد.

جنگ، مرگ و اژدها!

نمایی که مردم در حال تشویق جان اسنو هستند کات می‌شود به لرد بیلیش که قصد بازی دادن سانسا را دارد. با توجه به تصویر پایینی او همین‌طور قصد دارد چنین کاری درباره‌ی جان انجام هد. اما نمی‌دانیم چطور. لیتل‌فینگر باهوش است و هدفش مشخص. می‌خواهد جان اسنو را کنار بزند و با سانسا با هم حکومت کنند.


۵- بعد از چند بار تماشای تریلر به نکته‌ای در نمای بالا درباره‌ی صدا برمی‌خوریم. صدای نویز بک‌گراند در نمای بالا یا صدای موسیقی است یا صدای خر‌خر و به هر حال بعید است تصادفاً این جا گذاشته شده باشد.

جنگ، مرگ و اژدها! 

 آخرین باری که آریا در سریال دیده شد در ریورلند در حال کشتن والدر فری بود. گرگ گمشده‌اش هم آخرین بار در فصل اول در ریورلند دیده شده است. منطقی به نظر می‌رسد که این دو با هم دوباره ملاقات کنند و همراه شوند.


۶- در نمای بالا هوا برفی است. از طرفی به نظر نمی‌رسد که آریا در حال عزیمت به سمت شمال باشد. هوای برفی احتمالاً نشانه‌ی این است که زمستان بالاخره به جنوب رسیده است. همچنین اگر اولویت آریا برگشت به خانواده‌اش بود همان اول که به وسترس رسید این کار انجام می‌داد.

جنگ، مرگ و اژدها!
 

از این که اولین هدفش کشتن والدر فری بود می‌شود نتیجه گرفت که آریا فعلاً قصد چندانی برای برگشتن به زادگاهش و ملاقات با خانواده‌اش ندارد. اما به هر حال کمی ساده‌انگارانه است که فکر کنیم آریا تمام فصل را بدون ملاقات با خانواده‌اش می‌گذراند. احتمالاً چند وقتی را برای نزدیک شدن به سرسی صرف می‌کند و در نهایت خانواده‌اش راملاقات می‌کند.


۷-در طول سریال بسیاری دراین باره فکر می‌کردند که نبرد دو برادر هاوند (سگ تازی) و ماونتین (کوه) کی، کجا و چگونه اتفاق خواهد افتاد.

جنگ، مرگ و اژدها! 

آخرین باری که هاوند را دیده‌ایم در حال عزیمت به سمت شمال بود و با توجه به تریلر ماونتین در کینکزلندینگ خواهد ماند. پس احتمال دارد این دو هیچ نبردی با هم نداشته باشند. در حالی که احتمالاً ماونتین در این فصل خواهد مرد. شاید در دهان اژدها.


۸- بیایید با هم صادق باشیم. احتمال این که سرسی تا فصل بعد دوام بیاورد تقریباً نزدیک به صفر است. دور و برش پر از آدم‌هایی است که که مرده‌اش را می‌خواهند. او دیگر عملاً هیچ‌چیز برای از دست دادن ندارد و همین باعث می‌شود چیزی او را از انجام رفتارهای بی‌ملاحظه منع نکند.

جنگ، مرگ و اژدها! 

و خب مهم‌تر از همه‌ی این‌ها دقیقاً سه تا اژدها از دنریس کم‌تر دارد. پس این که تا همینجا هم زنده مانده خیلی شانس آورده. به هر حال بعید است که سرسی به فصل بعد برسد اما از لبخند مویانه‌اش مشخص است کسی به راحتی نمی‌تواند کینگز لندینگ را فتح کند.


۹- فقط به صورت جیمی در این نما نگاه کنید. جیمی فهمیده که در طرف بازنده قرار دارد و خوب می‌داند خواهرش چقدر دیوانه است. در جایی، در زمانی، سرسی جنگ را باخته و مستاصل و ناامید است.

جنگ، مرگ و اژدها! 

و این بار احتمالاً یک قدم فراتر خواهد گذاشت. شاید این دفعه سعی کند تمام کینگزلندینگ را به نابودی بکشاند و زمانی که بخواهد چنین کاری کند احتمالاً جیمی آن جا خواهد بود تا یک بار برای همیشه جلویش را بگیرد.


منبع: برترینها

«مارکزِ» جعلی و واقعی در بازار کتاب ایران

هفته نامه کرگدن – روناک حسینی: گفت و گو با کاوه میرعباسی درباره گابریل گارسیا مارکز، شیوه داستان گویی اش، علاقه ای که به چپ ها داشت و درست و غلط ترجمه های آثارش در بازار کتاب ایران.

چند سال پیش، قبل از مرگ گابریل گارسیا مارکز، برادرش گفته بود که پیرمرد دچار زوال عقل شده است و دیگر چیزی نمی نویسد. آن زمان برای خیل مخاطبانش در سراسر دنیا شاید عجیب نبود که یک ذهن جادویی این طور به کارش پایان دهد. ذهنی که در افسانه های مادربزرگش شکل گرفته و سال ها با هنر نوشتن پرورش پیدا کرده بود. ذهنی که برای خرافاتی بودن اهمیت قائل بود و اعتقاد داشت باورهای سنتی پاسخی است به نیروهای طبیعی. مردی که معتقد بود سیزده عدد خوش شانسی است و گربه سیاه و ردشدن از زیر نردبان خوش یمن است.

 مارکز جعلی، مارکز واقعی
نویسنده ای که بدون گلدانی از رز زرد روی میز کارش نمی توانست کار کند و در کنار همه این ها، یک چپ گرا بود و معتقد به تعهد نویسنده. او جایزه نوبل ادبیات را برد و داستان هایش در دنیا طرفداران زیادی پیدا کردند. «رمان صد سال تنهایی»، مشهورترین کتابش، در فهرست کتاب های پرفروش دنیاست و در ایران هم هفده، هجده ترجمه از آن چاپ شده است. یکی از ترجمه های آن را کاوه میرعباسی، انجام داده است که از معدود مترجمان زبان اسپانیایی است. او می گوید از آن جا که مترجم به زبان اسپانیایی اندک است، تصمیم گرفته تمام آثار مارکز را به فارسی برگرداند تا خوانندگان فارسی زبان درست با آثار مارکز آشنا شوند. با او از مارکز و نوشتن و شیوه داستان گویی اش حرف زدیم.

مارکز نویسنده ای است که زیاد درباره اش حرف زده اند. از رئالیسم جادویی در آثار او زیاد گفته اند و بارها درباره «صد سال تنهایی» نظرهایی ارائه شده است. آنچه می خواهم بپرسم درباره این ها نیست. می دانیم که مارکز نویسنده ای بود با گرایش سیاسی چپ. می خواهم بدانم این ویژگی آیا در کارها یا حتی در اقبالی که به آثارش شده، تاثیری داشته است؟

اول بگذارید نکته ای را ذکر کنم، چون به گمانم بدون مطرح کردنش احتمالا به مارکز توهین می شود. الزاما موضع سیاسی نویسنده روی جهان بینی یا دیدگاهش نسبت به دنیا اثر نمی گذارد. حداقل در مورد نویسنده های بزرگ این طور است. مثلا «بالزاک» رد این باره نمونه خوبی است. بالزاک از نظر سیاسی یک راست گرای سلطنت طلب بود ولی به دلیل نبوغ ادبی اش توانایی خاصی در ارائه تصویری واقع بینانه و عینیت گرا از جامعه داشت که «مارکس» و «انگلس» آثارش را تحسین می کردند؛ از این نظر که توانسته بود تضادهای بنیادین جامعه بورژوازی را در آن مقطع از تاریخ عیان کند.

مثال  دیگر «ماریو باگراس یوسا» است. براساس آثارش از او شناخت داشتم و ابدا چنین تصور نمی کردم که راست گرا باشد. این را وقتی فهمیدم که نامزد ریاست جمهوری شد و در مصاحبه تلویزیونی موضع سیاسی اش را مشخص کرد و گفت راست گراست. من بارگاس یوسا را با کتاب «داستان مایتا» شناختم که در ایران بر اساس ترجمه انگلیسی اش آن را «سرگذشت واقعی الخاندرو مایتا» ترجمه کرده اند که نقض غرض است.

چون داستان مایتا، داستان است و واقعی نیست. داستان ماجرای یک گروه چپ است و مشخصا شخصیت الخاندور مایتا، یک تروتسکیست مدینه فاضله گرا یا اتوپیست است. در این کتاب بارگاس یوسا همدلی عمیقی با این پرسوناژ دارد و از چپ های امریکای لاتین چنان شناخت دقیقی دارد که من تصور کردم این نویسنده اصلا چپ گراست یا حداقل مدتی طولانی با چپ ها دمخور بوده است. البته در این اثر یا آثار دیگرش متجلی نشده است.

ضدیت بارگاس یوسا با کوبا بر کسی پوشیده نیست و این در مقالاتش هست ولی در آثار داستانی اش اصلا. وقتی مسئله تداخل تفکر چپ در ادبیات پیش می آید ذهن می رود به سمت رئالیسم سوسیالیستی که شکل کمتر مبتذلش در آثار عده ای از نویسندگان شوروی دیده می شود و شکل مضحک ترش در آثار نویسندگان چین در دوران مائو و بدتر از آن در ایام سلطه سیاسی «گروه چهار نفر».

دیدگاه چپ مارکز در آثارش ابدا از این جنس نیست و می توانیم بگوییم او چپ تر از خیلی از نویسندگان دیگر نیست؛ مثل فوئنتس، نگاه مارکز در حقیقت، بیانگر تاریخ امریکای لاتینی است که اقتصادش تابع نیازهای کشورهای سرمایه داری است و تاثیرگرفته از آن ها. مارکز در آثارش نشان می دهد که اقتصادی با رشد نامتوازن و وابسته چقدر در سرنوشت آدم ها تاثیرگذار است. یک نمونه اش کمپانی یونایتدفروت است که او از آن با عنوان کمپانی موز نام می برد.

این تاثیرات را می توان در اولین کتاب او، «برگ باد» که قبلا با نام «طوفان برگ» ترجمه شده و همچنین در «صد سال تنهایی» و «کسی نیست برای سرهنگ نامه بنویسد» دید.  فکر نمی کنم دلیل استقبال مخاطبان از آثار مارکز دیدگاه چپش باشد چرا که به نظرم خواننده بیش از هر چیز مسحور توانایی داستان گویی مارکز می شود. با این که من بارگاس یوسا را به خاطر مضامین آثارش و بازی های ساختاری اش بیشتر دوست دارم، اما نمی توانم منکر شوم که شیوه شیرین مارکز در داستان گویی را هیچ کدام از نویسندگان امریکای لاتین ندارند.
فوئنتس بی اندازه دیریاب است و تفکر پیچیده ای دارد.

 مارکز جعلی، مارکز واقعی
بارگاس یوسا هم نمی تواند به حلاوت مارکز روایت کند. مارکز قصه گوی قصه گو است. مواضع چپ او هم ابدا از سر فرصت طلبی نیست و اصالت تام و تمام دارد و تا آخر هم بر سر موضعش ماند. البته در مورد کوبا به گمانم نمی توانسته دیدگاه بی طرفانه داشته باشد و آن هم به خاطر علاقه اش به فیدل کاسترو است. در یکی از مصاحبه هایش هم گفته است آدم نمی تواند فیدل کاسترو را بشناسد و از او خوشش نیاید.

دست کم عده ای از چپ ها ممکن است به خاطر همین دیدگاه بیشتر دوستش داشته باشند. این طور نیست؟

در مورد خوانندگان این موضوع را قبول ندارم اما از آن جا که شاید بتوان مسائل را با ضدشان شناخت، می توانیم بورخس را مثال بزنیم. محبوبیت مارکز در میان روشنفکران شاید به دلیل موضع چپش بوده است. از این نظر می گویم که خیلی از نویسندگان امریکای لاتین گرایش چپ داشتند و از همین رو هم نمی توانستند با بورخس کنار بیایند. چون بورخس راست گرای افراطی بود و از ژنرال ها و دیکتاتوریشان حمایت می کرد. گمان می کنم علت این که آکادمی نوبل به بورخس جایزه نداد هم همین راست گرایی افراطی او باشد که اگر افراطی نبوده، حداقل علنی بوده است.

مارکز در یکی از مصاحبه هایش از تعهدی حرف می زند که نوشتن را برایش سخت و سخت تر می کند. او می گوید نویسندگی را برای این شروع کرده که به کسی ثابت کند نسل او هم می تواند نویسنده خوب داشته باشد. بعدی می گوید با گذشت زمان و بیشتر نوشتن، کار برایش سخت تر می شده  چون احساس تعهد بیشتری به تاثیر تک تک کلمه هایش احساس می کرده است. این همان تعهدی نیست که نویسندگان چپ گرا از آن حرف می زدند؟

مسئله تعهد را خیلی ها مطرح می کنند و هرکدامشان هم به گونه ای. این سوال پیش می آید که تعهد به چه  چیزی؟ آیا نویسنده باید به ادبیات متعهد باشد؟ مثل چیزی که سارتر می گوید که نیاز مالی، فحشای ادبی را توجیه نمی کند. این تعهد ارزنده است اما تعهدی که به یک ایدئولوژی باشد؟ گمان نمی کنم مارکز چنین تعهدی داشته است. تعهد گاه به ادبیات است، گاه مثل چیزی که در تالستوی می بینیم تعهد به بشریت و گاه به یک ایدئولوژی مثل چیزی که در آثار آرتور کوستلر می بینیم.

کوستلر به کمونیسم متعهد است اما نه به حزب کمونیسم شوروی، یا جرج اورول نویسنده ای متعهد به دیدگاه چپ است اما شدیدا به چیزی که در شوروی به عنوان مارکسیسم وجود داشت، انتقاد دارد. اما ما چنین تعهدی در سارتر نمی بینیم. در مارکز هم همین طور. به نظرم مارکز به ادبیات متعهد بوده است و بعد از آن به واقعیت. البته منظورم از واقعیت رئالیسم صرف نیست.

مارکز در یکی دیگر از مصاحبه هایش می گوید رمان از نظر او بیان شاعرانه حقیقت است و کار او این است که از رویدادهای واقعی چیزی شبیه به چیستان بسازد. واقعیتی که می گویید چیزی شبیه به همین است؟

لوکاچ می گوید ارزنده ترین شکل ادبیات، رئالیسم انتقادی است که کاملا در تضاد است با رئالیسم سوسیالیستی. من فکر می کنم خیلی از خصوصیات رئالیسم انتقادی مورد تایید لوکاچ را می توانیم در رئالیسم جادویی خیلی از نویسندگان امریکای لاتین ببینیم. نه الزاما همه آن ها را. البته مارکز هم یکی از همان هاست. او در آثارش علاوه بر رویدادهای غیرواقعی، واقعیت امریکای لاتین را به زیبایی نشان می دهد. همان طور که خیلی ها گفته اند صد سال تنهایی به نوعی تاریخ اسطوره ای- افسانه ای امریکای لاتین است. او اصل را می گذارد بر واقعیت و باورپذیر کردن واقعیت.

او چیزهایی را که طبیعتا نباید باورپذیر باشند، طوری روایت می کند که جزئی از واقعیت می شوند. این در تمام آثارش وجود دارد؟ منظورم این است که این مسئله از کار اول  تا آخر چه تغییراتی داشته است؟

می شود این طور گفت که از رمان «عشق در روزگار وبا» به این طرف، دیگر نشانه ای از رئالیسم جادویی در آثار مارکز نمی بینیم. عشق در روزگار وبا  یک رمان کاملا واقع گرایانه است.

رمان خاطره «دلبرکان غمگین من» هم هیچ عنصر جادویی ندارد. در حقیقت از دوره ای به بعد در کارهای آخرش اثری از عناصر جادویی نمی بینیم. البته ده، پانزده سال آخر عمرش آثار زیادی خلق نکرد. اما در «پاییز پدرسالار» ما کاملا در حال و هوایی اسطوره ای هستیم. شخصیت پدرسالار سیصد سال عمر دارد و همان اول آدم را یاد ضحاک شاهنامه می اندازد که هزار سال حکومت کرد، یک روز کم.

 مارکز جعلی، مارکز واقعی

وقتی این رمان را با عشق در روزگار وبا مقایسه می کنیم متوجه این تغییر می شویم. عشق در روزگار وبا روایت عشق و عاشقی پدر و مادر مارکز است با این تفاوت که آن ها ازدواج می کنند اما در داستان، به شکل یک عشق ابدی در می اید. مثلا تلگرافچی بودن پسر و مخالفت پدر دختر عینا همان است که در واقعیت بوده است. این رمان یکی از زیباترین داستان های عاشقانه ای است که در تمام عمر خوانده ام. این کتاب روایتی زیبا و اصیل از عشق دارد ولی هیچ عنصری در آن نیست که بتوانیم بگوییم در زمره آثار رئالیسم جادویی است. در عوض زبانش پیچیده تر است و ساختار کلامی از سادگی فاصله گرفت است. می توان گفت بعد از پاییز پدرسالار، پیچیده ترین زبان را همین رمان دارد.

او در پاییز پدرسالار شروع می کند به هنرنمایی کردن لفظی. مثل آن پاراگراف هفتاد صفحه ای که در بعضی چاپ ها صد و بیست و خرده ای صفحه است، بازی های کلامی زیادی دارد و در واقع جمله در طول پاراگراف تمام نمی شود و پر است از جمله های تو در تو.

در عشق در روزگار وبا هم جملات تو در تو دارد. یادم هست وقتی این کتاب چاپ شد، منتقدی در لوموند دیپلماتیک نوشته بود حیف نیست مارکز که این قدر می تواند خوب بنویسد، به موضوعات مهم تر نمی پردازد؟ به نظرش عشق رمانتیکی که مارکز تعریف کرده بود، موضوع مهمی نبوده است. غلظت نگاه رمانتیک در این کتاب بالاست و ما می توانیم مشابهش را در آثار منظوم  کهن خودمان پیدا کنیم. اما «کسی نیست به سرهنگ نامه بنویسد» خیلی نثر راحتی دارد. در داستان های کوتاهش هم همین طور.

در زندگی نامه خودنوشته اش، «زنده ام که روایت کنم»، پیچیدگی ساختاری دارد. وقتی کتاب «نوسترومو»ی کنراد را خواندم، یک بار کامل و چند بار بخش بخش، نمی توانستم توالی رویدادها را دقیق در ذهنم ترسیم کنم چون روایتش خطی نیست. در زنده ام که روایت کنم هم دقیقا به همین پدیده برخوردم.

یک بار که قبل از ترجمه خواندمش و در طول ترجمه هم متوجه شدم جاهایی هست که د قیقا نمی توان توالی رویدادها را مشخص کرد. اما آیا کنراد و مارکز، آگاهانه این کار را کرده اند یا ذهن را رها کرده اند و این فرم پدید آمده؛ زنده ام که روایت کنم ما به ازای بیرونی دارد ولی نوسترومو نه. اگر کنراد تصادفی این کار را کرده باشد، به نظرم کار مارکز عامدانه بوده چون براساس واقعیت روایت کرده است. این پیچیدگی های ساختاری را می بینیم اما در کل نثرش در گذر زمان رو به سادگی رفته است. آثار متاخر از نظر زبانی ساده ترند و به منزله فاصله گرفتن از رئالیسم جادویی.

روایت معروفی از مارکز هست که می گوید وقتی دانشجوی حقوق بوده، اولین رمانی که شروع کرده به خواندن «مسخ» کافکا بوده است. می گوید کتاب را که باز کردم و خواندم: «یک روز که گرگور سامسا از خوابی تلخ بیدار شد متوجه شد که در رختخوابش به یک سوسک غول آسا بدل شده است.» با خودم گفتم این که شبیه به حرف زدن مادربزرگم است. می دانیم مارکز در کودکی با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می کرده است. می شود گفت این دلیل روی آوردن مارکز به این شیوه روایت است و کم کم با فاصله گرفتن از آن دوران و به تحریر درآوردن آن ایده ها، به سمت واقعیت بدون عناصر جادویی رفته است؟

اگر بخواهیم به ریشه های رئالیسم جادویی بپردازیم، به باورهای اسطوره ای و افسانه ای امریکای لاتین می رسیم. «آلخو کارپانتیه» در مقدمه کتاب «قلمرو این عالم»- که می توان آن را اولین متن تئوریک رئالیسم جادویی به حساب آورد- برای امر شگفت انگیز امریکای لاتین اصالت قائل می شود و آن را با امر شگفت سوررئالیست ها که با تصنع خلق می شود، در تقابل قرار می دهد. او البته از عبارت رئالیسم جادویی استفاده نمی کند و به جای آن می گوید واقعیت شگفت انگیز. نمی شود انکار کرد که نویسندگان امریکای لاتین دو میراث فرهنگی مهم دارند.

 مارکز جعلی، مارکز واقعی

یکی میراث تمدن سرخپوستی و تمام اسطوره ها و افسانه های آن است و دیگری باورهای مسیحی اسپانیایی ها و البته در برزیل پرتغالی ها. مارکز در زنده ام که روایت کنم نوشته است مثلا حالتی را که پدربزرگش در انتظار حقوق بازنشستگی داشت، در صد سال تنهایی روایت کرده است. آن جا که سرهنگ «آئورلیانو بوئندیا» بعد از آن که اسلحه را کنار گذاشته و صلح کرده است، به او قول می دهند که به کهنه سربازها مستمری تعلق بگیرد وقتی چنین نمی شود تهدید می کند که دوباره اسلحه به دست خواهدگرفت.  یا وقایع نگاری مرگ اعلام شده که قبلا گزارش یک مرگ ترجمه اش کرده اند، دقیقا اتفاقی است که برای پسر دوست مادرش افتاده است.

مادرش از او قول گرفته بود که این داستان را ننویسد، چون دوستش به طور ناخواسته باعث مرگ پسرش شده بود. فکر کرده بود پسرش سانتیاگو ناسار- که خلاف آنچه ترجمه شده ناصر نیست- درخانه است و در را برایش باز نمی کند و پسر کشته می شود. زمانی که مادر این پسر می میرد مارکز از مادر خودش اجازه می گیرد که داستان را بنویسد. سال ها بود داستان ننوشته بود چون به خودش قول داده بود تا زمانی که دیکتاتوری در امریکای لاتین حکومت می کند داستان ننویسد. تا این که بالاخره این داستان را در سال ۱۹۸۲ نوشت.

مارکز بذر داستان هایش را در داستان های دیگرش می کاشت. مثلا یک داستان  دارد به نام تک گویی ایسابل درماکوندو هنگام تماشای باران که این ایسابل از داستان برگ باد آمده است. مارکز یک دنیای خاص خودش دارد و یک پیوستگی در جهان داستانی است. گاه شیطنت هایی هم دارد؛ مثلا در صد سال تنهایی جایی راجع به خاله در فرانسه می گوید و از خیابانی که بچه ای به اسم «ورکامادور» آن جا مرد. اگر آدم نداند ممکن است توجهش را جلب نکند، اما منظور مارکز، اشاره به «لی لی  بازی» خولیو کورتاسار دارد، همان طور که اشاره به بوی کلم در خیابان در هر دو وجود دارد.

در عشق در روزگار وبا، وقتی دارد از مسیر کشتی حرف می زند از جایی اسم می برد و می گوید مرسدس آنجا به دنیا آمده است که منظورش از مرسدس همسرش است.

چرا از بین همه نویسندگان آمریکای لاتین مارکز این قدر در ایران طرفدار دارد؟

مارکز داستان را بی واسطه تعریف می کند و نبوغی دارد که به کمک آن می تواند طوری داستان بگوید که خواننده جذب شود. از شیوه های فاصله گذاری فرمالیستی هم کمتر استفاده کرده است. مثلا در آثار فوئنتس آن قدر ارجاعات فرهنگی زیاد است که مخاطب نمی تواند بی واسطه با داستان رو به رو شود. در آئورا، حجم ارجاعات از خود داستان بیشتر است. این باعث می شود که فوئنتس برای خواننده دیریاب شود. بارگاس یوسا هم از روش های فرمالیستی استفاده می کند و به روانی مارکز نیست، با این که در کارش بسیار ماهر است. مسائلی از این دست است که باعث شده مارکز در ایران به تنهایی بیش از همه نویسندگان دیگر امریکای لاتین خواننده داشته باشد.

مارکز جعلی، مارکز واقعی

مارکز روزنامه نگار بوده است. این تاثیری در کارش و ارتباطی که با مخاطب برقرار کرده دارد؟

خودش که اعتقاد داشت تاثیر داشته. او روزنامه نگاری را برای نویسندگی خیلی ضروری می دانست و معتقد بود برای هر نویسنده ای لازم است یک مدت روزنامه نگاری کند. روزنامه نگاری البته میان خیلی از نویسنده ها مشترک است. حجم مطالبی که مارکز در روزنامه می نوشته زیاد بوده و تنوع بسیاری هم داشته است. او این ها را در زنده ام که روایت کنم گفته است. برخی آثارش هم رپورتاژ است. مثل «سرگذشت یک غریق»، «گزارش یک آدم ربایی» یا «سفر مخفیانه میگل لیتین به شیلی». او معتقد بود کار روزنامه نگاری می تواند قلم نویسنده را باز کند.

چقدر آثار مارکز قابل ترجمه به فارسی است و مارکزی که ما می خوانیم چقدر با مارکز واقعی فاصله دارد؟

ابدا نمی شود مارکز را جزو ترجمه ناپذیرها به حساب آورد. جاهایی مترجم ناچار است دست به ابتکارهای شخصی بزند که آن هم به خاطر ویژگی های زبانی است. مثلا در زنده ام که روایت کنم، چیستانی مطرح می شود که بازی با کلمات است و اگر بنا بود من عین همان را ترجمه کنم، باید توضیحات زیادی اضافه می کردم که متن را دیریاب می کرد. برای همین با استفاده از منطق آن چیستان، چیستانی به زبان فارسی ساختم.

اگر مترجم بخواهد زحمت بکشد، می شود ترجمه خوبی از مارکز ارائه داد اما کار راحتی نیست. سخت ترین کتابی که ترجمه کرده ام عشق در روزگار وباست.

نکته دیگر این است که عامل محبوبیت مارکز به خصوص از سه سال پیش که از دنیا رفت، باعث شد ترجمه های غیرقابل قبول زیادی وارد بازار شود. تعداد کسانی که صد سال تنهایی اشتباه را با ترجمه کیومرث پارسای خوانده اند بیشتر از کسانی است که درست آن را خوانده اند؛ حدود صد هزار نسخه از ترجمه پارسای فروخته شده است.

با وجود آن که در کتابفروشی های معتبر هم فروخته نمی شود. می توان گفت تعداد کسانی که با مراکز جعلی آشنا هستند بیشتر از کسانی است که با مارکز درست آشنا شده اند. اگر کسی پائولو کوئیلو را غلط ترجمه کند زیاد اهمیتی ندارد چون اصل آثار هم چندان درخشان نیست، اما نویسنده ای مثل مارکز حق دارد که درست معرفی شود. اگر عمری باشد تمام آثار مارکز را ترجمه خواهم کرد.

مارکز جعلی، مارکز واقعی

با همه این حرف ها، مارکزی که می خوانیم، حتی با ترجمه درست، واقعی است؟ مارکز زیاد سانسور می شود؟

معمولا آثار نویسندگان بزرگ و جاافتاده کمتر سانسور می شود. مثلا سختگیری هایی که به یک رمان امروزی می شود، دامان اثری مثل «جنگ و صلح» را نمی گیرد. شاید ملاحظه ریش سفید تالستوی را می کنند. در این سال ها مارکز هم دیگر جا افتاده و در زمره نویسندگان بزرگ است. برای همین هم کم این اتفاق برای آثارش می افتد. درواقع سانسورها جوری نیست که کتاب از بین برود.


منبع: برترینها

گشت ۲،در آستانه‌ی ۲۰میلیاردی شدن

گروه هنری: «مادر قلب اتمی» به کارگردانی علی احمدزاده با فروش ۲۴۰ میلیونی در تهران و شهرستانها در دو روز اول اکرانش، شروع خوبی را در گیشه رقم زده است.


سعید خانی پخش‌کننده‌ی «مادر قلب اتمی» با بیان این مطلب گفت: «مادر قلب اتمی» به کارگردانی علی احمدزاده در تهران در ۱۵ سالن سینما، ۱۱۰  میلیون در شامگاه ۱۱ خرداد ماه فروش داشته است و در شهرستانها در ۵ سالن سینما طی دو روز ۵۵ میلیون تومان فروخته است. به گفته‌ی او؛ مجموع فروش این فیلم که در تهران ۱۸۵ میلیون بوده است، در تهران و شهرستانها از مرز ۲۴۰ میلیون تومان گذشته است.
 
به گفته‌ی سعید خانی؛ این در حالی است که تبلیغات این فیلم هنوز در تلویزیون شروع نشده است و حوزه هنری هم هنوز جواب مشخصی به این وضعیت اکران این فیلم در سینماهای تحت نظارتش نداده است.

«ویلایی‌ها» به کارگردانی منیره قیدی طبق اعلام  مختاری مسوول پخش «هدایت فیلم»؛ در تهران ۳۱۵ میلیون و در شهرستانها ۹۰ میلیون فروش داشته که مجموع فروشش از ۴۰۵ میلیون تومان گذاشته است.

مسوول پخش «هدایت فیلم» هم از فروش ۲۱۲ میلیونی «آشوب» کاظم راست گفتار در تهران و ۶۸ میلیونی آن در شهرستانها خبر داد.

به گفته‌ی او؛ «خوب بد جلف» پیمان قاسم‌خانی و «گشت ۲» سعید سهیلی که هنوز اکرانشان بطور محدود ادامه دارد؛ به ترتیب ۱۶ میلیارد و ۱۱۵ میلیون تومان و ۱۹ میلیارد و ۷۶۵ میلیون تومان فروخته‌اند.

میرزایی از دفتر پخش «هدایت فیلم» نیز از فروش ۱۰ میلیارد و ۵۰ میلیونی «نهنگ عنبر» به کارگردانی سامان مقدم در تهران و شهرستان خبر داد.

این فیلم که ۲۳ روز از اکرانش می‌گذرد،در تهران ۶ میلیارد و ۶۵۰ میلیون تومان و در شهرستانها ۳ میلیارد و ۴۰۰ میلیون تومان فروش داشته است.

به گفته‌ی مسوول پخش «هدایت فیلم» فیلم «برادرم خسرو» احسان بیگلری نیز در تهران ۶۵۰ میلیون و در شهرستانها ۲۷۰ میلیون فروخته است که مجموع فروش آن ۹۲۰ میلیون در ۲۳ روز نمایش در تهران و شهرستانها است.


منبع: بهارنیوز

اعلام پرفروش ترین فیلم های سینمای ایران

«مادر قلب اتمی» به کارگردانی علی احمدزاده با فروش ۲۴۰ میلیونی در تهران و شهرستانها در دو روز اول اکرانش، شروع خوبی را در گیشه رقم زده است.

سعید خانی پخش‌کننده‌ی «مادر قلب اتمی» با بیان این مطلب به ایسنا گفت:«مادر قلب اتمی» به کارگردانی علی احمدزاده در تهران در ۱۵ سالن سینما، ۱۱۰  میلیون در شامگاه ۱۱ خرداد ماه فروش داشته است و در شهرستانها در ۵ سالن سینما طی دو روز ۵۵ میلیون تومان فروخته است.

به گفته‌ی او؛ مجموع فروش این فیلم که در تهران ۱۸۵ میلیون بوده است، در تهران و شهرستانها از مرز ۲۴۰ میلیون تومان گذشته است.

به گفته‌ی سعید خانی؛ این در حالی است که تبلیغات این فیلم هنوز در تلویزیون شروع نشده است و حوزه هنری هم هنوز جواب مشخصی به این وضعیت اکران این فیلم در سینماهای تحت نظارتش نداده است.

«ویلایی‌ها» به کارگردانی منیره قیدی طبق اعلام  مختاری مسوول پخش «هدایت فیلم»؛ در تهران ۳۱۵ میلیون و در شهرستانها ۹۰ میلیون فروش داشته که مجموع فروشش از ۴۰۵ میلیون تومان گذاشته است.

مسوول پخش «هدایت فیلم» هم از فروش ۲۱۲ میلیونی «آشوب» کاظم راست گفتار در تهران و ۶۸ میلیونی آن در شهرستانها خبر داد. 

به گفته‌ی او؛ «خوب بد جلف» پیمان قاسم‌خانی و «گشت ۲» سعید سهیلی که هنوز اکرانشان بطور محدود ادامه دارد؛ به ترتیب ۱۶ میلیارد و ۱۱۵ میلیون تومان و ۱۹ میلیارد و ۷۶۵ میلیون تومان فروخته‌اند. 

میرزایی از دفتر پخش «هدایت فیلم» نیز از فروش ۱۰ میلیارد و ۵۰ میلیونی «نهنگ عنبر» به کارگردانی سامان مقدم در تهران و شهرستان خبر داد.

این فیلم که ۲۳ روز از اکرانش می‌گذرد،در تهران ۶ میلیارد و ۶۵۰ میلیون تومان و در شهرستانها ۳ میلیارد و ۴۰۰ میلیون تومان فروش داشته است.

به گفته‌ی مسوول پخش «هدایت فیلم» فیلم «برادرم خسرو» احسان بیگلری نیز در تهران ۶۵۰ میلیون و در شهرستانها ۲۷۰ میلیون فروخته است که مجموع فروش آن ۹۲۰ میلیون در ۲۳ روز نمایش در تهران و شهرستانها است.


منبع: عصرایران

پریناز ایزدیار: کار خوب، آدم را سختگیر می کند

ماهنامه همشهری ۲۴ – علی سیف اللهی: گفتگو با پریناز ایزدیار درباره حضورش در ویلایی ها و مسیری که از تلویزیون تا سینما طی کرده است.

پدرش وکیل است و اکثر اعضای خانواده اش، پزشک؛ خودش هم در دبیرستان رشته تجربی خوانده است اما از پیش دانشگاهی تصمیم گرفته اولین نفر خانواده باشد که هنر را انتخاب می کند. در دانشگاه بازیگری تئاتر قبول می شود اما خانواده اش می گویند نه. به ناچار گرافیک می خواند اما سینما و بازیگری را کنار نمی گذارد.

به پیشنهاد دوستش پیش احمد نجفی برای بازی در فیلم «بازی خطرناک» حسن هدایت تست بازیگری می دهد و قبول می شود و برای فیلمبرداری می رود آبادان. برای فیلمی که هیچ وقت اکران نشد اما باعث شد پریناز ایزدیار بازیگری را جدی بگیرد و بدون مربی، با دوستانش تمرین بازیگری کنند تا بالاخره در تله فیلمی از علیرضا امینی بازی می کند و همه چیز جدی شود. آن قدر جدی که چند سال بعد برای بازی در «ابد و یک روز» سیمرغ بهترین بازیگر زن جشنواره فیلم فجر را گرفت و شد انتخاب اول کارگردان ها برای فیلم های شان.

کار خوب، آدم را سختگیر می کند

او سال پیش رسم کم کاری بازیگرها بعد از گرفتن سیمرغ را نقض کرد و در سه فیلم بازی کرد که متفاوت ترین آنها «ویلایی ها» بود. فیلمی که ایزدیار از شمایل همیشگی اش فاصله گرفته و بازی متفاوت و سنجیده ای ارائه داده است. در روزهایی که او درگیر بازی در فصل دوم «شهرزاد» است، با او درباره بازیگری سینما و شهرت گفتگو کرده ایم؛ از سیمرغ و «ابد و یک روز» تا «شهرزاد» و «ویلایی ها».

از جایزه سیمرغ شما در جشنواره فیلم فجر در سال پیش شروع کنیم. بعد از گرفتن آن سیمرغ، مسیر و پیشنهادهای کاری تان چه تغییراتی کرد؟

– گرفتن سیمرغ اتفاق خوبی بود برایم اما من از قبلش تصمیم گرفته بودم که سختگیرتر باشم و موقع پذیرفتن نقش ها و پروژه ها،تعارف را بگذارم کنار و در کارهایی بازی کنم که می دانم از آنها لذت می برم. یعنی حتی اگر سیمرغ هم نمی گرفتم، بعد از بازی در «ابد و یک روز» تصمیم می گرفتم درباره کارم و انتخاب نقش ها سختگیر و با وسواس تر باشم.

این که قبل از گرفتن سیمرغ تصمیم گرفته بودید بیشتر سختگیر باشید، دلیل خاصی داشت؟

– قبل از «ابد و یک روز» نقش های زیادی بازی کرده بودم که نمی توانم بگویم همه شان کارهای خوبی بودند. کار بد هم زیاد داشته ام که اسم های شان بماند برای خودم! اما از سریال «زمانه» به بعد با وسواس بیشتری کار کردم. سعی کردم سر هر کاری نروم، یا حداقل این را فهمیدم که اگر قرار است در فیلمی متوسط بازی کنم، باید حداکثر توان و انرژی ام را بگذارم و این طور نباشد که حتما کار باید خوب باشد تا من خوب بازی کنم. با همه اینها هیچ وقت از خودم راضی نیستم. همیشه سر این با خودم کلنجار دارم.

احتمالا بعد از بازی در نقش «سمیه» «ابد و یک روز»، پیشنهادهای مشابه زیادی به شما شد.

– بله. متاسفانه خیلی از نقش هایی که بعد از این فیلم به من پیشنهاد می شدند، شبیه سمیه بودند؛ زن هایی که رنج کشیده هستند. منظورم از «خیلی»، خیلی زیاد است! اکثر فیلمنامه های فیلم های سال بعد آن جشنواره که نقش چنین زن هایی داشت، به من پیشنهاد شد اما نپذیرفتم و در سه فیلم دیگر بازی کردم؛ «یک روز بخصوص»، «ویلایی ها» و «تابستان داغ». یک دلیل این سرریز شدن پیشنهادهای مشابه هم این بود که سمیه «ابد و یک روز» اولین نقش محوری ام در سینما بود و آدم ها انگار تصویر تو را روی همان فیکس می کنند.

کار خوب، آدم را سختگیر می کند

اصولا چطور به این نتیجه می رسید که کدام نقش و فیلم مال شماست و همان نقشی است که شما را به چالش می کشد؟

– اتفاقی (می خندد)! معمولا فیلمنامه را می خوانم و سعی می کنم نقش هایی را انتخاب کنم که حال و هوا و احساسات آنها را بفهمم. نقش هایی که به روحیاتی که آنها را می شناسم و درونم هست، نزدیک تر باشد.

برای انتخبا نقش های تان با کسی مشورت می کنید؟ یا اسم و اعتبار کارگردان، کیفیت کار را برای تان تضمین می کند.

– بله. با چند نفر از دوستان و نزدیکانم مشورت می کنم اما بیشتر برایم مهم است که بتوانم با کارگردان تعامل خوبی داشته باشم. معمولا از همان متن فیلمنامه مشخص می شود با چه کاری طرف هستیم و در گفتگو با کارگردان هم تسلط او را به کارش متوجه می شوم اما ریسک انتخاب های جسورانه را هم می پذیرم.

اتفاقا در دو سال اخیر در سه فیلم با سه کارگردان فیلم اولی همکاری کرده اید؛ در «ابد و یک روز» با سعید روستایی، در تابستان داغ با ابراهیم ایرج زاد و در ویلایی ها با منیر قیدی. از این که با کارگردان های کم تجربه کار کنید، نمی ترسید؟

– اتفاقا کار با کارگردان های جوان و فیلم اولی، راحت تر است. راحت تر می شود فهمید دنبال چه چیزی هستند و زبان همدیگر را بهتر می فهمیم. معمولا هم تفاوت نسلی زیادی نداریم و این به درک مشترکمان از کار کمک می کند. مثلا من و سعید روستایی هم نسلیم.

به خاطر همین در «ابد و یک روز» خیلی زود در موضوعاتی به نظر مشترک می رسیدیم و اجرا می کردیم. در همین کارها متوجه شدم که کارگردان های فیلم اولی زمان زیادی را برای فیلم شان صرف می کنند و اکثریت قریب به اتفاق آن کارها هم نتیجه خوبی دارد. معمولا خلاقیت بیشتری در اجرا و متن های آنها وجود دارد و خیلی فکر شده و با برنامه ریزی پیش می روند. آنها اول راه هستند و دوست دارند تاثیر زیادی روی مخاطب و البته منتقدان بگذارند، به خاطر همین سعی می کنند کارشان حداکثر کیفیت را داشته باشد.

کار خوب، آدم را سختگیر می کند

درست است؛ اما این کیفیت از قبل تضمین شده نیست و مثال نقض هم کم نداریم. به طور مثال در «ابد و یک روز» وقتی مشغول کار بودید، می دانستید که فیلم خوب و تاثیرگذاری می شود یا کم کم که جایزه ها و تحسین ها نثارش شد، حس کردید در فیلم بزرگی بازی کرده اید؟

– اتفاقا احساس متفاوت بودن و خیلی خوب بودن «ابد و یک روز» از همان فیلمنامه اش شروع شد. وقتی متن فیلمنامه سعید روستایی را می خواندم، آن قدر جذاب بود که نمی توانستم زمین بگذارم. واقعا متفاوت بود و پر کشش. شناخت سعید روستایی از فضا و آدم هایی که داشت قصه شان را می گفت واقعا حیرت زده ام کرد. وقتی می خواستم بازی در نقش سمیه را شروع کنم، واقعا حالم خوب بود. ما پنجاه روز مشغول فیلمبرداری بودیم و من هر روز سر کار بودم اما خسته نشدم و موقع فیلمبرداری هم آن قدر خود سعید روستایی و بقیه اعضای گروه وسواس به خرج می دادند که همه می دانستیم دارد اتفاق متفاوت و خوبی می افتد.

به خاطر همین تجربه شیرین کار با یک فیلم اولی بود که پیشنهاد بازی در «ویلایی ها» را قبول کردید؟

– وقتی برای پیشنهاد این کار با من تماس گرفتند، تهران نبودم. به تهران آمدم و فیلمنامه را خواندم و دوست داشتمش. بعد یک جلسه با خانم قیدی و آقای ملکان داشتیم که در همان جلسه به توافق رسیدیم. خانم قیدی آن قدر درباره موضوع فیلم و شخصیت هایش تحقیق کرده بودند که هر سوالی داشتیم، می توانستند جواب بدهند و خیلی زود نتیجه گرفتیم.

از اول شما را برای نقش «خانم خیری» انتخاب کرده بودند؟ برای خودتان جذاب بود؟

– بله. راستش من مدت ها بود که می خواستم در یک فیلم دفاع مقدس بازی کنم اما در یک فیلم متفاوت که شعاری و سفارشی نباشد. فیلمنامه «ویلایی ها» خیلی دقیق و متکی بر تحقیقات نوشته شده بود و جنگ را از زاویه زن ها نگاه می کرد. اکثر اتفاقات و شخصیت های فیلم واقعی بودند و همین کار را جذاب تر می کرد. «ویلایی ها» واقعا از آن فیلم های جنگی نبود که بتوان راحت از کنارش گذشت و بهش گفت «نه».

منظورتان از «از آن فیلم های جنگی نبود» چیست؟ «ویلایی ها» برای شما چه تفاوتی با دیگر فیلم های دفاع مقدس داشت؟

– راستش من اصولا فیلم های جنگی را خیلی دوست ندارم. تقریبا فیلم جنگی تماشا نمی کنم ولی منظورم این است که «ویلایی ها» ربطی به آن کلیشه های رایج نداشت.

کار خوب، آدم را سختگیر می کند

از جنس کارهایی که بازی می کنید، می توان حدس زد که به ملودرام ها علاقه بیشتری دارید.

– دقیقا. «ویلایی ها» سراغ موضوع و زاویه ای رفته بود که قبلا شبیه آن را کمتر دیده بودیم.

فیلم های زنانه درباره اتفاقات هشت ساله جنگ ایران و عراق داشته ایم اما فیلم هایی که مربوط به پشت جبهه و درباره انتظارهای مردانه باشد، کم داشته ایم. در سال های اخیر می شود «شیار ۱۴۳» را مثال زد که البته موضوعش با سوژه «ویلایی ها» تفاوت های زیادی دارد.

– بله، «شیار ۱۴۳» را دیده ام. فیلم خیلی خوبی است. دوستش دارم. زن های «ویلایی ها» هم واقعا زن های خاصی هستند و زندگی عجیب و غریبی داشته اند.

در آن گفتگوهای اولیه تان با خانم قیدی، از شخصیت خانم خیری در فیلم به چه تعریفی رسیدید؟

– ما به این فکر کردیم که این زن منظم است و مدیریت می کند و علاوه بر قسمت هایی که کارها و امورات زن و بچه های ساکن در ویلاها را رتق و فتق می کند، سکوت ها و گریه ها و خنده هایش را هم می بینیم و عشقی که نسبت به شوهرش دارد. خانم قیدی ویدئوهایی از مصاحبه هایش با آدم های واقعی این قصه را هم به ما دادند که تماشا کنیم. من قبل از شروع فیلمبرداری زمان زیادی برای تحقیق و نزدیک شدن به نقش نداشتم اما همه این مصاحبه ها را دیدم و خاطرات و حرف های زن ها را شنیدم.

خاطرتان هست آن فیلم های مصاحبه چه حال و هوایی داشت و مصاحبه با چه کسانی بود؟

– فیلم های مصاحبه با خانم طوبی عرب پوریان (همسر شهید نوری) بود و خانم های دیگری که سال ها قبل در لوکیشن فیلم در اندیمشک و خانه های دیگر جنوب زندگی کرده بودند. این زن ها در این مصاحبه ها جزئیاتی از دوران زندگی شان در ویلاها را تعریف می کردند که خیلی جذاب بودند. بخشی از اطلاعات و خاطره هایی که در این ویدئوها وجود داشت، در فیلم نمایش داده شد اما میزان اطلاعاتی که در این مصاحبه ها وجود داشت، خیلی بیشتر از ظرفیت و زمان فیلم بود.

خانم قیدی به شما گفتند که قرار است شخصیت خانم خیری شبیه شخصیت خانم عرب پوریان باشد؟

– بله، ولی من فیلم های مصاحبه با همه زن ها را دیده بودم. واقعا شخصیت های عجیب و بزرگی هستند. وقتی این خاطره ها را شنیدم، فهمیدم در جنگ اتفاقات عجیبی افتاده که خیلی از ما شاید اصلا درباره اش نمی دانیم و تصوری نداریم.

کار خوب، آدم را سختگیر می کند

خودتان چه حس و حالی داشتید وقتی این خاطره ها را می شنیدید و مصاحبه ها را می دیدید؟

– خیلی تکان دهنده و عجیب بود. مثلا یک نمونه اش تعریف می کردند که وقتی شوهرمان می خواست یک شب، یک روز یا چند ساعت به خانه بیاید، همه چیزهایی را که در یخچال داشتیم، خوب جمع و جور می کردیم و می گذاشتیم در سفره. می گفتند همه چیزمان را می گذاشتیم چون ممکن بود آخرین دفعه ای باشد که با هم هستیم، پس فکر می کردیم بهتر است همه چیز کامل باشد.

خودتان که طبعا به خاطر سن تان تجربه مواجهه مستقیم با جنگ را نداشته اید اما در سال های بعدش پیگیر حال و هوای جنگ و کتاب ها و خاطراتش بوده اید؟

– ارتباط خیلی ویژه ای با جنگ نداشته ام و در همان سطحی که همه مان از گوشه و کنار درباره جنگ شنیده ایم، می دانم. «ویلایی ها» فرصت بسیار خوبی شد که بیشتر با جنگ آشنا شوم و زن های بزرگی را که در خاطره ها دیده نمی شدند، بهتر و بیشتر ببینم.

نقشی که شما بازی کرده اید، به لحاظ شخصیتی و زمانی از نقش های تان در فیلم های اجتماعی و ملودرام هایی که بازی می کنید دور است. برای رسیدن به حال و هوای درست نقش چه کردید؟

– من علاوه بر دیدن آن فیلم های تحقیقاتی خانم قیدی، سعی کردم آن زن ها را درک کنم و خودم را جای آنها بگذارم.

کدام سکانس «ویلایی ها» برای تان سخت بود؟

– از لحاظ فیزیکی سخت ترین صحنه ها قطعا صحنه های بمباران است. صحنه هایی که در دمای شصت درجه اندیمشک فیلمبرداری می شد و ما در بیابان روی خاک ها و خارها راه می رفتیم. من با دوتا بچه باید می دویدم به سمت دوربین و سنگر و روی زمین دراز می کشیدم. الان که به آن روزها فکر می کنم، نمی دانم چطوری انجامش دادم! (فکر کنم خدا در موقعیت های سخت انرژی و طاقت آدم ها را چند برابر می کند). از لحاظ حسی هم صحنه هایی که شوهر خانم خیری شهید می شود.

سکانسی بود که گریه کنید؟

– تیتراژ آخر فیلم را که دیدم، اشکم بند نمی آمد. واقعا با دیدن آن عکس ها و شنیدن صدای آقای کویتی پور احساساتی و منقلب شدم. ایده فوق العاده ای بود. استفاده از آن عکس های واقعی آدم ها و لوکیشن های واقعی. به عنوان تماشاگر احساس می کردم انگار فیلم تازه و دوباره در ذهنم شروع شده است.

کار خوب، آدم را سختگیر می کند

در خاطرات خانم هایی که در آن ویلاها زندگی کرده اند، جزئیات دقیقی از ساختمان ها وجود دارد. شما وقتی به لوکیشن رسیدید، همان حس و حال آدم ها و قصه های نوشته شده در فیلمنامه را داشتید؟

– بله. وقتی من به گروه اضافه شدم، لوکیشن ها آماده بود و بچه ها در آنها کار می کردند. به خاطر همین می توانستم همان حس و حال را داشته باشم. اتفاقا وقتی به آن ویلایی رفتم که خانم عرب پوریان در آ« زندگی می کردند، درست همان طور بود که می گفتند. مسیر آمدن هایش فقط از همان ویلا پیدا بود. جزئیات خانه ها هم خیلی شبیه خاطراتی بود که شنیده بودم. به خاطر همین سعی کردم به حس و حال آن زن ها نزدیک شوم. «ویلایی ها» از همه این جهت ها واقعا تجربه خیلی خوب و دوست داشتنی برای من بود.

فارغ از خوب بودن فیلم و بازی تان، این امتیاز را هم داشت که از شمایل نقش های مشابه تان در فیلم های اخیر دور شدید و آنها را شکستید و برای تنوع کارنامه تان انتخاب خوبی بود. به این فکر کرده اید که ریسک های بزرگ تری بکنید؛ مثلا بازی در فیلم های کمدی و سینمای بدنه را تجربه کنید.

– خیلی پیش نیامده که به چنین پیشنهادهایی فکر کنم اما خودم دوست دارم این کار را انجام بدهم. اما اگر قرار باشد نقش کمدی بازی کنم، باید کار خیلی خوبی باشد. چند باری کارهای کمدی پیشنهاد شده اما وقتی فیلمنامه را خوانده ام، به این نتیجه رسیده ام که کار ریسکی است و ممکن است نتیجه خوبی برایم نداشته باشد.

البته شما تجربه خوبی مثل «خط ویژه» مصطفی کیایی را هم دارید. هر چند نقش شما به طور خاص کمدی نیست اما در آن فیلم مکمل خوبی برای نقش ها و قصه کمدی اش بودید.

– اتفاقا «خط ویژه» مثال خوبی است برای کمدی که مد نظرم است. فیلمی که همه چیزش اندازه و حساب شده است و بازیگر از همان اول می تواند حدس بزند در چه کاری بازی می کند.

به نظر می رسد با انتخاب هایی که در این یکی دو سال از شما دیده ایم بازیگری در سینما برای تان جدی تر شد و تصمیم گرفتید از تلویزیون دور شوید.

– شروع کار در تلویزیون برای من اتفاق بزرگی بود. مخصوصا در سریال «زمانه» آقای فتحی که واقعا اتفاق ویژه ای برای من بود. تا قبل از آن در سریال هایی مانن «پنج کیلومتر تا بهشت» و کارهای دیگر بازی کرده بودم اما آقای فتحی در «زمانه» اعتماد ویژه ای به من کرد که تجربه آن اتفاق بزرگی بود. آقای فتحی همیشه تکلیف شان با خودشان و کارشان مشخص است.

ایشان مخاطب را خوب می شناسد و خاطرم نیست که سریالی داشته باشد که مردم بگویند ما این سریال را اصلا دوست نداشتیم. درست است که سلیقه ها متفاوت است ولی فکر می کنم اکثر مردم سریال های آقای فتحی را دوست داشته اند و دارند. البته بعد از آن سریال در تلویزیون ممنوع التصویر شدم. به خاطر همه اینها الان ترجیح می دهم سراغ تلویزیون نروم.

کار خوب، آدم را سختگیر می کند

چرا بعد از سریال «زمانه» ممنوع التصویر شدید؟

– هیچ وقت نفهمیدم دقیقا علتش چه بوده است. یک بار هم قبل از سریال «زمانه» ممنوع التصویر شده بودم که حل شد و این سریال را بازی کردم و بعد از «زمانه» دوباره گفتند نمی توانید بازی کنید. البته الان این مشکل حل شده است اما اولویتم حالا سینماست. کلا بعد از سریال «زمانه» تصمیم گرفتم جور دیگری کار کنم و هنوز هم بر این تصمیم استوارم.

تجربه بعدی هم شد «شهرزاد» که محبوبیت عجیب و فوق العاده ای پیدا کرده و خیلی ها منتظر فصل دوم آن هستند. بازی در این پروژه از اول برای خودتان همین قدر جذاب بود؟ این محبوبیت را پیش بینی می کردید؟

– درست زمانی که فیلمبرداری سریال زمانه تمام شد، دلم می خواست تجربه کار با آقای فتحی تکرار شود و آن موقع اصلا فکرش را نمی کردم این اتفاق بیفتد. قبل از بازی در «شهرزاد» فکر می کردم اتفاق خوبی می افتد اما نمی دانستم این قدر محبوب شود. از این که در سریال آقای فتحی بازی می کنم، خوشحال بودم. همیشه هم دلم می خواست یک سریال تاریخی را تجربه کنم که «شهرزاد» نسبتا تاریخی بود.

خود من واقعا پیش بینی نمی کردم که «شهرزاد» با چنین اقبالی روبرو شود. می دانستم سریالی است که دیده می شود و مردم آن را دوست خواهند داشت اما از طرف دیگر در جریان ناکامی های فیلم و سریال در شبکه نمایش خانگی بودم و شاید به همین دلیل این میزان از استقبال را پیش بینی نمی کردم. بعد از این که اولین قسمت منتشر شد، میزان بازتاب ها چنان زیاد بود که شوکه شدم و فوق العاده خوشحال. فکر کنم کل گروه چنین حسی داشتند.

یک اتفاق خوب حضور شما در این پروژه هم، همبازی شدن با بازیگرهایی مانند آقای نصیریان، شهاب حسینی، ترانه علیدوستی و … بود. به طرز عجیبی در چند پروژه دیگر مانند «ابد و یک روز» و «خط ویژه» هم همین اتفاق برای تان افتاده و از بازیگران مشهور سینما تقریبا کسی نمانده است که همبازی شدن با او را تجربه نکرده باشید!

– بله، تجربه خیلی موثری هم بوده و خوشحالم. اتفاقا همین چند روز پیش سر صحنه «شهرزاد» داشتم به آقای شهاب حسینی می گفتم که «چقدر خوب و تاثیرگذار است که من در کنار شما، آقای نصیریان، ترانه علیدوستی، آقای سلطانی و … کار می کنم. چقدر دارم از شماها یاد می گیرم.» به هر حال کار با این آدم های حرفه ای، وسواس آدم را بیشتر می کند.

کار خوب، آدم را سختگیر می کند

هم وسواس تان بیشتر شده، هم احتمالا شهرت تان چند برابر شده است.

– اولین سریالی که بازی کردم، «پنج کیلومتر تا بهشت» بود. وقتی آن سریال را بازی کردم، حجم اتفاقاتی که بابت دیده شدن و مشهور شدنم افتاد واقعا خیلی زیاد و عجیب بود چون هم سریال شب های ماه رمضان بود، هم از شبکه سه و بلافاصله بعد از اذان پخش می شد. پنج شش سال پیش مردم هم خیلی بیشتر برنامه ها و سریال های تلویزیون را می دیدند. بازی در «ابد و یک روز» و «شهرزاد» اتفاق های مهمی بودند اما راستش شهرت برای خودم کمی عادی تر شده است.

از فیلمسازان ایرانی کارهای چه کسی را دوست دارید؟

– قطعا فیلم ها و سینمای آقای فرهادی که درجه یک است. سینمای آقای مهرجویی را هم خیلی دوست دارم. فیلم های آقای کاهانی را هم خیلی می پسندم. حتما اسم هایی هم هست که این طور وقت ها آدم حضور ذهن ندارد و از قلم می افتد.

و کار کدام بازیگر خارجی را می پسندید و همیشه بازی ها و فیلم هایش را دنبال می کنید؟

– جواب ۹۵ درصد بازیگران سینما احتمالا باید همین باشد: مریل استریپ.


منبع: برترینها

ترانه علیدوستی: ترجمه می کنم تا خیال پردازی ام فروکش کند

ماهنامه اندیشه پویا – علی بزرگیان: گفت و گو با ترانه علیدوستی، بازیگری که مترجم شد؛ به بهانه ترجمه رمان «تاریخ عشق».

اگر بازیگری یکی از مشاغل جذاب دنیا به شمار می رود اما گویا نویسندگی چیزی از آن کم ندارد. نشانه اش هم دست به قلم بردن بسیاری از آرتیست های سینماست. جدا از بازیگرانی که شعر و داستان نوشته و منتشر کرده اند، بازیگرانی هم بوده اند که حرفه ترجمه را آزموده اند. قدیمی ترین شان نیکی کریمی است که با ترجمه خاطرات مارلون براندو با عنوان «آوازهایی که مادرم آموخت»، کار ترجمه را آغاز کرد و با ترجمه رمان «نزدیکی»، نوشته حنیف قریش، آن را ادامه داد و پس از آن دو رمان دیگر را نیز به فارسی برگرداند. در کنار او نگار جواهریان هم بوده با ترجمه نمایش نامه هایی از هارولد پینتر.

در کنار این دو، ترانه علیدوستی است که در ماه های پایانی سال ۹۴ دومین ترجمه اش با عنوان «تاریخ عشق» منتشر شد. از او پیش از «تاریخ عشق»، ترجمه مجموعه داستان «رویای مادرم»، نوشته آلیس مونرو، را خوانده بودیم. ترانه علیدوستی تاکنون درباره نویسندگی و ترجمه هایش گفت و گو نکرده بود و حالا انتشار «تاریخ عشق» فرصت مناسبی بود که سراغش برویم تا از علاقه اش به نوشتن و ترجمه بگوید؛ علاقه ای که از سال های دور همراهش بوده و آن طور که خود می گوید می خواهند به صورت جدی آن را ادامه دهد.

ترجمه می کنم تا خیال پردازی ام فروکش کند

گفت و گو با ترانه علیدوستی از همین علاقه اش به نوشتن آغاز شد. دلبستگی ای که آن گونه که می گوید از بچگی به همراه داشته است: «در کودکی، با توجه به این که پدر و مادرم اهل کتاب بودند، من نیز خیلی زود جذب کتاب شدم. کتاب زیاد می خواندم. هر جور داستانی از «تام سایر» گرفته تا «بربادرفته» و داستان های چخوف. قوه تخیل نسبتا قوی ای هم داشتم. دفتری داشتم که در آن داستان های کوتاه جن و پری می نوشتم. یک جور رمان بلند عاشقانه هم داشتم که هیچ وقت تمام نمی شد و با سال به سال بزرگ تر شدنم وقایعش بنا به اقتضای سنم تغییر می کرد. خود را در آینده می دیدم که نویسنده شده ام.

از سال ۸۳ سعی کردم نوشتن را به شکل جدی پی بگیرم و شروع کردم به نوشتن یک سری داستان خیلی کوتاه. آن سال ها محمد رحمانیان و مجید اسلامی کسانی بودند که داوطلبانه نوشته های من را می خواندند و کمکم می کردند.  رحمانیان- که آن موقع هنوز همکاری ام را با او شروع نکرده بودم- هفته ای یک بار وقت می گذاشت و من می رفتم دیدنش، فارغ از محتوای قصه ها، آن ها را بلند می خواند و جلوی چشمم ویرایش می کرد و با این کار به نوعی کارکردن با نثر را یادم می داد. نهایتا مجموعه داستانی از آن تلاش ها درآمد که دوتای شان آن زمان در مجله «هفت» منتشر شد. با توقیف این مجله در زمستان آن سال، سومین داستانم با نام «بیلچه و خاک» که قرار بود در هفت منتشر شود، در سالنامه مجله فیلم چاپ شد.

همان سال وبلاگی راه انداختم به نام «اسپاتلایت» و تلاش  کردم نوشتن را بیش تر وارد روزمرگی ام کنم و به اصطلاح دستم را در نوشتن گرم کنم. در همان دوره مجموعه داستان هایم را به نشر مرکز دادم. اما جناب رمضانی که آن زمان اولین دیدارم با ایشان بود نه تنها داستان ها را چاپ نکرد که شدیدا آن ها را کوبید. پس از آن به نوشتن حساس شدم. و درواقع شاید هم از آن ترسیدم. این سختگیری در کنار چندین فاکتور بیرونی نوشتن را روز به روز برایم سخت تر کرد. ولو این که در سال های اخیر حتی بارها به این فکر افتادم که اصلا نوشتن و در واقع مکتوب شدن دغدغه های ذهنی کسی مانند من چه ارزشی دارد؟ چرا باید دیگران داستان های مرا بخوانند؟ می گفتم شاید مضحک است آدم این قدر خودش را جدی بگیرد.

فکر می کردم و می کنم که برای نوشتن چیزی بیش تر از تخیل یا استعداد نیاز است. تجربه زیسته آدم دست کم آن قدر باید زیاد بشود که خود آدم بتواند روی بن مایه بعضی از دیدگاه هایش اصرار بورزد. الان هم در خودم یک داستان نویس نمی بینم اما همیشه دلم خواسته روزی دوباره تلاشم را بکنم.»

اگرچه در دوران رونق وبلاگ نویسی، اسپاتلایت وبلاگ معروفی بود اما علیدوستی خیلی زود، دست از وبلاگ نویسی شست. اما چرا؟ در خبرها آمده بود که به دلیل حمایت از اصغر فرهادی وبلاگ علیدوستی فیلتر شده، اما علیدوستی دلایل دگیری به جز فیلتر شدن را برای کنار گذاشتن وبلاگ نویسی بر می شمارد: «حذف نوشته های وبلاگ بعد از مطلب مربوط به حواشی پیش آمده برای فیلم «جدایی»، دلسردم نکرد؛ تمام نوشته ها را برگرداندم و روی سایتی شخصی گذاشتم که هنوز هم هست.

منتها به مرور و با شهرتی که وبلاگ به دست آورده بود از آن راحتی که در نوشتن داشتم مرحوم شدم. خواه ناخواه وقت نوشتن خودم را در حال احتیاط و حسابگری می دیدم، چون هرچه را می نوشتم بعضی از روزنامه ها مستقیم در ستون های شان کار می کردند. بدون این که بخواهم انگار ستون نویس شده بودم و ناچار به رعایت قواعد کاری بودم که نیت اصلی من نبود.

دلیل دیگرش هم برخی حوادث جاری آن دوران بود. بعد از سال ۱۳۸۸ سخت بود نوشته ها رنگ و بوی آن چه را جامعه از سر می گذراند نداشته باشد.

برای ادامه دادن نیاز بود بتوانم خودم را به کوچه علی چپ بزنم و برخورد لوکسی با نوشتن داشته باشم که من آدمش نبودم. مدتی به مستعارنویسی روی آوردم اما خود نگرانی ای که مستعارنویسی به همراه داشت به ترمزهایی که هر روز بیش تر می شدند اضافه کرد. برای همین رفته رفته وبلاگ نویسی برایم کم رنگ و نهایتا متوقف شد.» این را گفت از او پرسیدم:

الان که به آن نوشته ها نگاه می کنی، چه داوری ای درباره شان داری؟

داستان هایم برایم غیرقابل خواندن اند و حس می کنم بعضی یادداشت های وبلاگ هم نثرشان دِمُده است؛ اما تجربه ام در وبلاگ نویسی تجربه ای موفق بود. وبلاگ نوشتن برای من تسکین دهنده بود. از تمرین نوشتن به تمرین فکر کردن هم بدل شده بود و کیفیت زندگی ام را بالا می برد. وقتی متنی می نوشتم و در وبلاگ می گذاشتم، احساس خوشبختی می کردم. اگر بازیگری فنی بود که دست به آموختنش زدم و تلاش کردم آن را به بهترین نحو انجام دهم، نویسندگی ابزاری بود که با آن ذهنم را آماده نگه دارم. راهی بود برای یادگرفتن این که صدای فکرت باید قابل ارائه باشد، چون باید بتوانی پای آن بایستی. اما چنان که اشاره کردم، متاسفانه پس از آن تجربه ها، خیلی کم می نوشتم. بعد از آن هم اعتماد به نفس لازم را نداشتم تا دوباره شروع به داستان نویسی کنم.

اما علیدوستی خیلی زود توانست جایگزینی برای نوشتن داستان پیدا کند؛ او به ترجمه رو آورد. اولین تجربه اش داستان بود از آلیس مونرو. چنان که تعریف کرد، یک توفیق اجباری، او را به ترجمه واداشت. علیدوستی داستان این تجربه را چنین برایم تعریف کرد: «سال ۱۳۸۶ بود. مانی حقیقی به همراه اصغر فرهادی در حال نوشتن فیلم نامه «کنعان» بودند. مانی حقیقی چند سال پیش از این تاریخ، داستانی از آلیس مونرو با عنوان «تیر و ستون» در «نیویورکر» خوانده بود.

 ترجمه می کنم تا خیال پردازی ام فروکش کند

حالا می خواست فیلم نامه ای اقتباس شده از آن به همراه فرهادی بنویسد. مانی مشکل زبان نداشت اما چون برایش مهم بود فرهادی تسلط کامل روی داستان پیدا کند ترجیح می داد داستان ترجمه شود. از من که وقت بیش تری داشتم خواست ترجمه اش کنم. گفت کیفیت ترجمه برایش مهم نیست و همین که ماجرا به فارسی برگردانده شود، کافی است.

بعد از این که ترجمه ام را خواند گفت داستان های مونرو تاکنون در ایران ترجمه نشده. حیف است، چرا تو این کار را نکنی؟ من هم وسوسه شدم.

آخرین کتابی که آن زمان از مونرو چاپ شده بود «فراری» بود. چهار مجموعه از داستان هایش را خواندم و نهایتا هفت داستان را از بین چهار مجموعه انتخاب و ترجمه کردم. معیارم جز سلیقه شخصی، قابلیت انتشار داستان ها با کم ترین ممیزی بود و این ها داستان هایی بودند که فکر کردم دست نخورده به چاپ می رسند. که البته ناشر دوتای آن ها را از نگرانی ممیزی فعلا کنار گذاشته که شاید روزی در مجموعه ای دیگر کارشان کنیم. آن چه ماند این پنج داستان بودند با نامی که ناشر برای کتاب پیشنهاد کرد: «رویای مادرم»، «صوت»، «کویینی»، «تیروستون» و «نفرت؛ دوستی، خواستگاری، عشق و ازدواج».

ناشر- همان آقای رمضانی عزیز نشر مرکز- تاکید کرد حتما کتاب نیاز به مقدمه دارد. پیشنهاد دادند که خودم یادداشتی درباره مونرو بنویسم. در پاسخ گفتم حالا حالاها به خودم اجازه چنین کاری را نمی دهم. جست و جو کردم و در «گاردین» مطلب مفصلی دیدم درباره مونرو. به نظرم یادداشت جامعی بود. ترجمه کردم و ابتدای کتاب گذاشتم.»

اولین مسئله تو در ترجمه، مهارت در زبان است. زبان انگلیسی را از کجا آموختی؟

پدر من، حمید علیدوستی، بین سال های ۶۵ تا ۶۷ در باشگاه های آلمان توپ می زد. سه تا شش سالگی ام را در آلمان گذراندم و آن جا به مهد کودک رفتم. به همین خاطر آلمانی را همزمان با فارسی یاد گرفتم. همین، در یادگیری زبان انگلیسی کمکم کرد. به غیر از یک دوره کلاس مقدماتی زبان انگلیسی در نوجوانی، کلاس دیگری نرفتم و خودآموز، این زبان را یاد گرفتم. با کمک خواندن کتاب های زبان اصلی و فیلم دیدن.

نثر آلیس مونرو دشوار است. همین اندازه زبان دانی برای ترجمه کافی بود؟

باید بگویم با کمال پررویی کتابی از مونرو را دست گرفتم. هنوز هم باورم نمی شود با چه جرئتی این کتاب را به عنوان تجربه اولم ترجمه کردم. با این که الان سطح زبانم بالاتر رفته اما می ترسم دوباره کتابی از مونرو برای ترجمه دست بگیرم. از سال ۸۷ من ترجمه «رویای مادرم» را شروع کردم. تقریبا هر زمانی که جلوی دوربین نبودم، پشت کامپیوتر مشغول ترجمه آن کتاب بودم.

نشر مرکز کتاب را خواسته بود اما بی نهایت سختگیری می کرد؛ که نهایتا این سختیگری به نفع من شد. ترجمه و ویرایش های متعدد آن سه سال طول کشید. سطح زبانم بعد و قبل این مدت با هم قابل مقایسه نبود. همان روزها یک نفر در ساختمان انتشاراتی به من گفت: «از کجا معلوم این کتاب را خودت ترجمه کرده ای؟» همان جا فهمیدم خودم را با چه طرز فکری درانداخته ام. آن قدر این جمله به من فشار آورد که قبل از درآمدن کتاب آیلتسم را گرفتم. با نمره ۸٫  دست گوینده  جمله درد نکند!

چقدر به فرهنگ لغت رجوع می کنی؟

خیلی زیاد! از چند جور فرهنگ لغت استفاده می کنم؛ معمولا دو- سه جور. یک فرهنگ چاپی و یک فرهنگ آنلاین برای ترجمه، و بعد از نسخه اول قطعا می روم سراغ فرهنگ های انگلیسی به انگلیسی مختص به زبان عام یا فرهنگ شهری برای- به اصطلاح معمارها- نازک کاری.

ترجمه نهایی «رویای مادرم» را به کسی هم نشان دادی؟ مثلا مترجم دیگری؟

جز ویراستار اولیه کتاب که آقای پیام یزدانجو بودند، مانی حقیقی دوباره کتاب را خواند و راهنمایی کرد، یک بار هم خانم گلستان محبت کردند و خواندند.

علیدوستی کار ترجمه را با برگرداندن دو داستان از اورهان پاموک و نیکول کراوس ادامه داد؛ دو داستانی که در «همشهری داستان» منتشر شد. داستان کراوس با عنوان «نقاش های کوچک» همزمان شد با دومین کتاب ترجمه علیدوستی. او به سراغ دومین رمان این نویسنده لهستانی الاصل امریکایی با عنوان «تاریخ عشق» رفته بود.

نیکول کراوس چهل و دو ساله، که سال ها گزارشگر «نیویورکر» بود، با نوشتن گزارش هایی درباره بلوک شرق اروپا شهرتی برای خود دست و پا کرد و پس از یک مجموعه داستان، با رمان «تاریخ عشق» توجه بسیاری از منتقدان را برانگیخت. از علیدوستی پرسیدم:

چه شد که به نیکول کراوس علاقه مند شدی و ویژگی «تاریخ عشق» چه بود که ترجمه اش کردی؟

«تاریخ عشق» درواقع دومین رمان نوشته کراوس است و مشهورترین کارش. این کتاب را پنج- شش سال پیش برای من سوغاتی آوردند. خیلی دوستش داشتم. رمانی بود پیچیده، پر از قصه های کوچک و البته داستانی درباره چند نسل که از طریق ادبیات به هم پیوند می خوردند. لحنی شوخ و البته همزمان تلخ داشت.

 ترجمه می کنم تا خیال پردازی ام فروکش کند

داستان با روایت نویسنده گمنامی به نام لئوپلد گورسکی آغاز می شد؛ نویسنده ای که خانواده اش را در زمان جنگ جهانی  دوم و توسط نازی ها از دست داده بود. به موازات آن با یک نویسنده دیگر آشنا می شویم به نام صوی لیتوینف که رمان نوشته به نام «تاریخ عشق» که مادر یکی دیگر از راویان داستان، آلما، آن را ترجمه می کند.

کراوس در این رمان با نویسنده های بزرگ هم شوخی می کند. مثلا ایزاک بشویس سینگر پسر لئوپلدا ست که سال ها از دیدن او محروم مانده و حالا برعکس پدر، نویسنده مشهوری شده. یا خورخه لوییس بورخس که مشتری ثابت کتاب فروشی محقری است که «تاریخ عشق» را پشت ویترین دارد. همچنین رمان ساختار خطی متعارف را می شکند و چندین صدا را در کنار یکدیگر و در درون هم تلفیق می کند.

در این کتاب، شخصیت های مختلف، از نسل های متفاوت به هم متصل می شوند. این نکته های جالب برای این که تصمیم به ترجمه این رمان بگیرم کافی بود. مشغول کار روی رمان بودم که «همشهری داستان» متوجه علاقه ام به کراوس شد و ترجمه «نقاش های کوچک» را پیشنهاد داد. با کمال میل پذیرفتم، چون این داستان هم بخشی از رمان بعدی اوست که مشغول ترجمه اش هستم.

«تاریخ عشق» رمانی است درباره فقدان و از دست دادن عشق؛ روایتی است از عشق پرشور صوی لیتوینفِ نویسنده به دختری به نام رزا، و عشق قدیمی لئوپلد به آلما؛ دختری که از کودکی به او دل می بندد اما تقدیرشان به جدایی است.

ترجمه چنین رمانی با این درون مایه را ترانه علیدوستی در زمانی آغاز می کند که خود به بازیگر یکی از پرشورترین روایت های عاشقانه در سینما و تلویزیون بدل شده بود. علیدوستی می گوید که ترجمه «تاریخ عشق» همزمان بوده است با آغاز فیلم برداری سریال «شهرزاد». از او پرسیدم:

بین این ترجمه و آن بازی نسبتی هم هست؟

شاید جالب باشد که بگویم روایت عشق شورانگیز این کتاب و حس و حالی که از آن گرفتم، تاثیر زیادی روی بازی سریال شهرزاد داشت. متاسفانه در فرهنگ هنرهای نمایشی امروز ما، نمایش عشق آتشین چیز دون شانی به نظر می رسد. به نظر می رسد تلخی شیک است و نشانه فرهیختگی، و عشق آسان و درک شدنی لابد خیلی پز ندارد. برای همین جای نمایش عشق در اغلب فیلم های ما خالی است و در نتیجه من بازیگر هم این را کم تمرین کرده ام. حال و هوای این رمان خیلی در بازی شهرزاد به من کمک کرد.

پس این بار ترجمه، کمک کرد به ایفای نقش؟

بله! در حقیقت ترجمه به ایفای نقش کمک کرد و ایفای این نقش به شناخت بیش تر من از مردم. نه این که پیش از این شناختی وجود نداشت، اما شهرزاد کار من را به مردمی معرفی کرد که الزاما مخاطب بالقوه من نبودند. همیشه بازیگر فیلم هایی بودم که بیش تر، سینماروها دنبال شان می کردند تا توده مردم. احتمالا از این به بعد هم همین خواهدبود. اما با شهرزاد انگار به جهان دیگری هم وارد شدم.

اما ترجمه های علیدوستی چندان برای او بی دردسر هم نبوده است. پس از انتشار «رویای مادرم» در سال ۱۳۹۰ که با استقبال مواجه و به سرعت تجدید چاپ شد، او این بار نه سیمرغ جشنواره فجر و یا تندیس خانه سینما بلکه دو جایزه کتاب فصل وزارت فرهنگ و ارشاد در بخش ادبیات خارجی و نیز جایزه پروین اعتصامی را به خانه برد. جایزه کتاب فصل را علیدوستی در رقابت با آثار مترجمان قدیمی چون بهمن فرزانه و سیروس ذکاء دریافت کرد. پس از آن چندین یادداشت تند و تیز درباره این جایزه و ترجمه علیدوستی در مطبوعات به چاپ رسید.

منتقدان نوشتند که استقبال از این ترجمه ها نه به خاطر سطح ترجمه مترجم آن، بلکه به خاطر معروف بودند مترجم آن است. از این نوشتند که ترجمه های علیدوستی شایستگی لازم را برای این همه استقبال و جایزه ندارد. این نقدها را ترانه علیدوستی در میان گذاشتم و از او پرسیدم:

همواره این نگاه انتقادی به بازیگران سینما و دیگر سلبریتی ها وجود داشته که چرا پا به عرصه های مختلف می گذارند. چرا این خطر را کردی؟

اول این که هیچ کس نمی تواند فرد دیگری را از تجربه جدید و یادگیری فن نو در زندگی منع کند. هنرها و فنون «مال» کسی نیستند، همان جور که کسی نمی تواند صاحب «انگیزه ها»ی ما باشد. دوم این که ملاک باید کیفیت کار باشد، آن است که باید نقد شود، وگرنه این که من در زندگی ام اول چه کاری را کرده ام ودوم چه کاری را، به چه درد منتقد می خورد؟

سوم این که من منتقدان را درک می کنم. چرا؟ چون من هم از سهل انگاری و بی کیفیتی در تجربه های مشابه برخی دوستان بازیگر و هم حرفه ام عصبانی ام؛ که بسیاری مواقع آثار خلق شده شان در هنرهای دیگر، از داستان و عکاسی گرفته تا نقاشی و سفال سازی بی کیفیت است. اما این جا سوال دیگری پیش می آید: تجربیات خود هنرمندان تجسمی و ادبی و غیره، همیشه باکیفیت است؟ همیشه بهتر از کارهایی است که ما کرده ایم؟ الزاما نه. پس بهتر است ذهنیتی که حرفه ها را با بعضی نام ها سند می زند کنار بگذاریم و به جای این حرف ها دنبال ارتقای کار خودمان باشیم.

هسته اصلی نقدها به ترجمه تو، این است که بازیگری و نباید به فعالیت دیگری بپردازی.

متاسفانه هنوز ذهنیتی سنتی نه تنها در عمق روان توده مردم، بلکه میان نخبه های جامعه هم وجود دارد: به رغم ادعای شان هنوز هم بازیگر را دلقک یا مطرب می دانند. بازیگر نباید فعالیتی انجام دهد که حاکی از ادعا داشتن اش باشد، وگرنه حرص در می آورد. اگر زن باشد که دیگر بدتر. اگر یک کارگردان حرفی داشته باشد به نظر کسی عجیب نیست و تشویقش هم می کنند اما عین همان حرف را اگر بازیگر بگوید، نخبگان ته دل شان حس می کنند او گنده تر از دهنش حرف زده.

ترجمه می کنم تا خیال پردازی ام فروکش کند

در یک کتاب فروشی شاهد بودم که فردی آمد و از فروشنده پرسید کتاب ترانه را دارید؟ منظورش «تاریخ عشق» به ترجمه ترانه علیدوستی بود.

بله! این هم هست، من هم کتمان نمی کنم. چون بازیگر هستم، تعدادی آدم که عقل شان به چشم شان است هم ممکن است کتابی را فقط به خاطر اسم من بخرند. اما این هیچ خطری را متوجه مترجمان حرفه ای نام آشنا و مخاطبان حرفه ای کتابخوان نمی کند.

کتابخوان واقعی هیچ وقت گول نام من را نمی خورد و به صرف دیدن نام من، از خریدن کتاب های مترجمان اصیل این مملکت، دست نمی کشد. با ترجمه های من، مترجمانی چون فرزانه طاهری و عبدالله کوثری مخاطب شان را از دست نمی دهند. مخاطب آنها قدر آنها را می داند. و اگر بنا باشد برای بار دوم هر ترجمه ای از من را به دست بگیرد، حتما این منم که باید کارم را به آن مرتبه ای که از نظر او قابل قبول است رسانده باشم.

پس از این که اعلام شد برنده جایزه کتاب فصل برای ترجمه «رویای مادرم» شدید، یکی از مترجمان با اشاره به بهمن فرزانه که در آن سال کتابی در میان نامزدها داشت یادداشتی نوشت با این مضمون که ترجمه فن است نه هنر و نیازمند تجربه کسب کردن به مرور زمان است و انتقاد کرد که چگونه یک مترجم جوان جایزه گرفته است.

در عین این که از ته قلبم شرایط سخت مترجمان و شکایت هایی را که از بازار کتاب دارند درک می کنم و به آن ها حق می دهم، به هیچ عنوان نمی پذیرم که اصل انتقاد متوجه شخص من باشد. مگر من گفته ام به من جایزه بدهند؟ والله اصلا انتظارش را هم نداشتم. این اولین کتاب من است و حتما ایراداتی دارد. کما اینکه کتاب صدمم هم اگر بود ایراداتی داشت.

توقع داشتم نقدهای خیلی تندی بشنوم. اما هر کس نقدی داشت باز بر می گشت به هنرپیشه بودن من. هم از تجدید چاپ شدن چندباره «رویای مادرم» متعجب شدم، هم از دو جایزه ای که برایش گرفتم. اگر به نظر می آید کیفیت ترجمه در حد این جوایز نیست به نظرم داوران هستند که باید پاسخگو باشند.

من آدم سختگیری هستم و برای کارم، چه بازیگری چه ترجمه، زحمت می کشم. سهل انگار نیستم و توقعم از خودم بالاست. تا تمام تلاشم را نکرده باشم راضی نمی شوم. با ادبیات بزرگ شده ام، نوشتن را تمرین کرده ام، به زبان هم مسلطم؛ یعنی شرایط اولیه مترجم بودن را دارم. این که در وضعی هستم که به کارم توجه می شود چیزی نیست که لازم باشد از آن خجالت بکشم کاری است که شده. این اقبال روی میزان تلاش من تاثیر نمی گذارد بنابراین توقع دارم روی نقد کارم هم تاثیر نگذارد.

این واکنش ها و انتقادات ناراحت کننده بود؟

نه واقعا! گفتم که، درک می کنم. همان طور که گفتم توقع برخوردهای منفی تری هم داشتم. روی هم رفته جو مثبت بود. برای اولین تجربه های من خیلی مثبت بود.

نویسندگان محبوبت؟

گفتنش سخت است؛ از معاصران: جاناتان فرانزن؛ زیدی اسمیت؛ جومپا لاهیری؛ همسر همین نیکول کراوس، جاناتان سفرن فوئر؛ اورهان پاموک؛ جعفر مدرس صادقی و ابراهیم گلستان.

تاثیرگذارترین کتابی که خوانده ای؟

«جاودانگی» اثر میلان کوندرا. دوست دارم یک بار دیگر این رمان را پس از سال ها بخوانم.

کتابی که دوست داشتی ترجمه کنی؟

«موزه معصومیت» اورهان پاموک. انگلیسی آن را خیلی سال پیش خواندم. زمانی که تازه درآمده بود و خود موزه هم هنوز افتتاح نشده بود. یادم است کتاب را که تمام کردم بلند شدم رفتم به آشپزخانه که تنها باشم و یک ربع گریه کردم. نمی دانم از غمناک بودنش گریه ام گرفته بود یا از زیبایی اش. اما دیدم قابل ترجمه نیست. مطمئن بودم که باید بیش تر کتاب را سانسور کنم.

کار بعدی ات را برای ترجمه انتخاب کرده ای؟

بله! رمان «خانه بزرگ» که سومین رمان کراوس است و نسبت به «تاریخ عشق»، سیاه تر و سنگین تر و البته سخت تر است.

در پایان حرف هایش، علیدوستی تاکید کرد که بیش از پیش می خواهد در کنار بازیگری به کار ترجمه بپردازد. گفت که مترجمی را دوست دارد چون با ترجمه است که عطش نوشتن در او فروکش می کند: «ادبیات برای من مهم است. عاشق کلمات هستم. کنار هم گذاشتن شان برای من لذت بخش ترین کار است.

وقتی ترجمه می کنم عطش جمله سازی و خیال پردازی ام فروکش می کند و جای خالی نوشتنرا کم تر حس می کنم. این که جمله نویسنده اصلی را رمزگشایی می کنی، و سعی می کنم لباس زبان خودت را به آن بپوشانی خیلی قشنگ است. شاید بازیگری هم همین باشد ساز و کارش: ترجمه نقش به زبانی که همه درک کنند. هر چه هست از این که بخشی از دلمشغولی ام شده خوشحالم، به زندگی ام معنای بیش تری می دهد.»


منبع: برترینها

آماده‌باش در برابر هجوم گردشگران!

هر سال در همین ایام گردشگران زیادی راهی مناطق شمالی کشور می‌شوند، مقاصدی سنتی که چند سالی می‌شود سفر به آنجا مخصوصا در نیمه خردادماه که شرایط جوی پایدار و مطلوب‌تری دارد، تقریبا مُد شده.

به گزارش ایسنا، با وجود چنین پیش‌بینی، به نظر می‌رسد مدیریت گردشگری در این مناطق هنوز در بین مقامات و مسؤولان به دغدغه جدی تبدیل نشده، این درحالی است که اتفاقا روند تخریب طبیعت و بافت فرهنگی و اجتماعی در این مقاصد، سرعت بیشتری به خود گرفته است.

با آن که هر سال پیش از آغاز موج سفرهای نیمه خردادماه، دست کم ستاد هماهنگی خدمات سفر به عنوان یکی از متولیان سفر که ۲۲ دستگاه عضو آن هستند، دغدغه هایش را برای حفاظت از میراث طبیعی و فرهنگی کشور در قالب اطلاعیه‌هایی هرچند در حد توصیه و هشدار بیان می‌کرد، اما امسال از همان‌ها هم خبری نیست! ظاهرا مدیریت خودجوش این تعطیلات بدون هیچ توصیه، هشدار و البته نظارتی به مسافران سپرده شده است.

اگرچه اطلاعیه‌های ستاد هماهنگی خدمات سفر نیز تا کنون بیشتر حالت توصیه‌نامه داشته که به مسافران گوشزد می‌کرد پیش از حرکت، شرایط جوی و وضعیت جاده‌ها را کنترل کنند، زباله نریزند، به جامعه محلی احترام بگذارند و خودرو خود را از نظر فنی، چک کنند، محل اقامت‌شان را از قبل رزرو کنند و دست آخر هم طوری به شهر خود بازگردند که در ترافیک نمانند.

البته توجیه در این زمینه همیشه این بوده که این ستاد همانطور که از نام‌اش برمی‌آید، مسؤولیت هماهنگی بین ۲۲ سازمان، وزارتخانه و نهاد را به عهده دارد، اما به نظر می‌رسد در تعطیلاتی که با ماه رمضان تداخل پیدا کرده، با این پیش‌بینی که بازار سفر حالت رکود دارد، آن مسؤولیت و وظایف هم به محاق رفته است.

این در حالیست که جامعه محلی و تشکل‌های مردمی از چند هفته پیش درباره پیامدهای منفی ورود انبوه مسافران به مناطقی چون ارتفاعات گیلان، مازندران، اردبیل و دشت‌های کهگیلویه و بویراحمد و چهارمحال و بختیاری هشدارهایی داده و نگرانی‌هایشان را به فضای مجازی کشانده اند. مهمترین دغدغه‌ها هم به زباله و ناهنجاری‌های رفتاری برخی مسافران مربوط می‌شود.

بیشتر این مناطق هم با وجود آن که نام‌هایی چون “روستای هدف گردشگری” یا “منطقه نمونه گردشگری” را یدک می‌کشند، اما فاقد ساده‌ترین مدیریت گردشگری و البته زیرساخت هستند و اصولا با همراهی تشکل‌ها و اجتماعات مردمی، این چند روز تعطیل را پشت سر می‌گذارند و هر سال هم شاهد تکرار سناریوی تلخ ناهنجاری‌های سفرهای غیر اصولی هستند، بی آنکه علاجی برای آن پیدا شود و متولیان برای تغییر احوال این مناطق که رو به ناخوشی رفته‌اند، اقدامی انجام دهند.

مصداق این وضعیت، سوباتان، دریاچه نئور، جنگل لفور، دشت‌های شقایق چهار محال و بختیاری و کهگیلویه و بویراحمد، الموت، باداب سورت و هر نقطه دیگری است که این چند روز بیش از ظرفیت تحمل‌شان، بدون برنامه‌ریزی و آمادگی قبلی، گردشگر می‌پذیرند و در آستانه انزجار و طرد گردشگر قرار گرفته‌اند.

در یک دهه اخیر این مناطق بدون نیازسنجی و درنظر گرفتن ظرفیت تحمل، از سوی برخی آژانس‌های مسافرتی، رسانه‌ها بویژه صدا و سیما، برخی راهنماها و دوستداران سفر، شبکه‌های اجتماعی و مجریان بدون مجوز تورهای گردشگری، بی‌مهابا و در سطحی گسترده معرفی شده‌اند، پیش از آنکه گردشگر و جوامع محلی آگاه شده باشند و یا دست‌کم با کُدهای رفتاری گردشگری آشنا شوند.

این حرکت نه تنها جامعه محلی را توانمند نکرده، بلکه بافت روستایی، طبیعی و فرهنگی آنها را نیز تخریب کرده است. اغلب ساکنان این مناطق که معمولا از سیاستگذاری، مدیریت و نظارت بی‌بهره‌اند، شیوه‌ای نادرست در پذیرش مهمان را در پیش گرفته‌اند و با موجِ راه افتاده از ورود گردشگران انبوه، هیجانی برخورد کرده‌اند و به لحاظ بافت روستایی و فرهنگ مردمی آنچنان دست خوش تغییر قرار گرفته‌اند و به مناطقی گران‌قیمت برای سفر تبدیل شده‌اند که در آستانه خط خوردن از فهرست گردشگران و ماجراجویان پایدار و درآمدزا هستند.

از سوی دیگر هم برخی از این مناطق به خاطر ناهنجاری‌های رفتاری بعضی مسافران، برای طَرد گردشگران تصمیم گرفته‌اند و برخوردهای پلیسی برای ممانعت از ورود گردشگران به این مناطق را تحت حمایت قرار داده‌اند.

این وقایع درحالی اتفاق می‌افتند و هر سال پیامدهای منفی آن بیشتر بروز می‌کند که سازمان میراث فرهنگی و گردشگری حدود پنج سال پیش در منطقه الموت قزوین طرح آموزش روستاهای هدف گردشگری را آغاز کرد و اگر آن زمان ادامه می‌داد، دست‌کم امروز جامعه محلی آگاه‌تر بود و گردشگر در چارچوب یک مدیریت بومی، در مقصد کنترل می‌شد و آشفتگی ناشی از سفر گردشگران انبوه به محیط‌های طبیعی و روستایی این چنین جامعه محلی را نگران نمی‌کرد که در حالت آماده‌باش در برابر هجوم گرشگران قرار گیرد.


منبع: عصرایران